تبلیغات
رابطه - برادر کوچک/بروس هالند راجرز/مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿برادر کوچک/بروس هالند راجرز/مهناز دقیق نیا
جمعه 23 دی 1384

     برنامه های تلویزیونی مورد علاقه ی پیتر آن هایی بود كه نشان می داد چقدر لذت بخش است كه همه ی كارهایی را كه بلدی به برادر كوچك یاد بدهی. به خاطر همین بود كه پیتر سه كریسمس پیاپی برادر كوچك می خواست. اما هر سال مادر می گفت كه او هنوز آمادگی برادر كوچك را ندارد تا امسال.

امسال وقتی پیتر به اتاق نشیمن دوید، برادر كوچك  آنجا در میان تمام هدیه های كادو پیچی شده نشسته بود، صداهای بچگانه در می آورد و می خندید. دست های كوچك تپل اش را به یكی از بسته ها می كوبید. پیتر خیلی هیجان زده بود به  حدی كه دوید و محكم دست هایش را به گردن برادر كوچك انداخت. اینطور بود كه دكمه را پیدا كرد. دست های پیتر به چیز سردی روی گردن برادر كوچك خورد . برادر كوچك دیگر صدا نداد و ننشست.  مثل همه ی عروسك های دیگر به روی زمین افتاد.

مادر گفت: «پیتر»

« منظورم این نبود.»

مادر برادر كوچك را برداشت و روی دامن اش نشاند و دكمه ی پشت گردن او را فشار داد. چهره ی برادر كوچك  جمع شد طوری كه می خواست گریه كند. اما مادر او را روی زانوهایش گذاشت و به او گفت كه  چقدر پسر خوبی است و او گریه نكرد.

مادر گفت: «پیتر ، برادر كوچك مثل بقیه ی اسباب بازی های دیگرت نیست. خیلی باید با دقت باهاش رفتار كنی مثل یك بچه ی واقعی.»

مادر، برادر كوچك را زمین گذاشت و او قدم های كوچكی به طرف پیتر برداشت.

« چرا نمی گذاری در باز كردن بقیه هدیه ها به تو كمك كنه؟»

پیتر هم گوش كرد. به برادر كوچك نشان داد كه چطور كاغذ ها را پاره و جعبه ها را باز كند. بقیه اسباب بازی ها عبارت بودند از ماشین آتش نشانی، كتاب های گویا، ارابه و جعبه ها ی چوبی. ماشین آتش نشانی دومین هدیه ی خوب بود. چراغ داشت، بوق داشت و خرطوم هایی كه مثل نوع واقعی آن گاز سبز می پاشید.

مادر گفت كه چون برادر كوچك خیلی گران بوده هدیه ها از پارسال كمترند. مشكلی نبود. برادر كوچك بهترین هدیه ها بود.

این اولین چیزی بود كه پیتر فكر كرد. در ابتدا همه ی كارهای برادر كوچك بامزه و شگفت انگیز بود. پیتر تمام كاغذ های كادویی پاره شده را روی  ارابه گذاشت و برادر كوچك آن ها را در آورد و دوباره روی زمین ریخت. پیتر شروع به خواندن یك كتاب گویا كرد و برادر كوچك آمد و خیلی سریع كاغذهای آن را پاره كرد.

اما بعد وقتی مادر برای درست كردن صبحانه به آشپزخانه رفت پیتر سعی كرد به برادر كوچك یاد بدهد كه چطور می شود با آن جعبه ها برج بلندی بسازد. اما هر بار كه پیتر چند تا از آن  جعبه ها  را  روی  هم می چید برادر كوچك با دستش آن ها  را  پایین  می ریخت  و می خندید.

پیتر گفت: «این دفعه نگاه كن، می خوام برج بزرگی بسازم.»

اما برادر كوچك نگاه نكرد. فقط چند تا از جعبه های برج روی هم چیده شده بود كه او با لگد آن ها را به زمین ریخت.

پیتر گفت:« نه.» دست برادر كوچك را گرفت و گفت: «نكن.»

برادر كوچك صورتش را در هم كشید. می خواست گریه كند.

پیتر به طرف آشپزخانه نگاه كرد و گفت: «گریه نكن.  یكی دیگه درست می كنم. ببین چطور درست می كنم.»

برادر كوچك نگاه كرد. بعد با لگد برج را روی زمین ریخت.

پیتر فكری به سرش زد.

وقتی مادردوباره به اتاق نشیمن آمد، برجی بلندتر از خودش ساخت. بهترین برجی كه تا به حال ساخته بود. گفت: «ببین» اما مادر حتی نگاهی هم به برج نكرد. برادر كو چك را روی پاهایش نشاند و د كمه را برای روشن كردن او فشار داد.

به محض این كه روشن شد.  برادر كوچك شروع به جیغ زدن كرد و صورت اش سرخ شد.

«منظوری نداشتم.»

«پیتر بهت گفتم او مثل بقیه اسباب بازی هات نیست. وقتی خاموش اش می كنی نمی تونه حركت كنه اما می بینه و می شنوه. می تونه حس كنه و این كار اون رو می ترسونه.»

«اما  داشت جعبه ها  رو با لگد می ریخت.»

مادر گفت: «بچه ها از این كارها می كنن. وقتی  برادر كوچك بخوای همینطوریه.»

پیتر گفت: « مال منه.»

 اما وقتی آرام گرفت مادر او را زمین گذاشت و پیتر اجازه داد  برج را به هم بریزد.

مادر به پیتر گفت  كاغذ كادویی ها را جمع كند و به آشپزخانه برگشت. پیتر كاغذها را جمع كرد اما مادر تشكر نكرد حتی متوجه هم نشد.

پیتر كاغذها را با عصبانیت گرد می كرد به طرف ارابه  پرتاب می كرد تا تقریبا" پر شد. این موقعی بود كه برادر كوچك ماشین آتش نشانی را شكست. پیتر درست  موقعی كه او ماشین را بالای سرش برده و پرت كرد، برگشت.

پیتر داد زد: «نه.» اما شیشه ی جلو شكست و مثل ماشین روی زمین افتاد. حتی یك بار هم با آن بازی نكرده بود و بهترین هدیه كریسمس اش شكسته بود.

 وقتی مادر به اتاق آمد از پیتر برای جمع كردن كاغذها تشكر نكرد. در عوض برادر كوچك را برداشت دوباره روشن كرد. او لرزید و بلند تر از قبل گریه كرد.

مادر گفت: « خدای من چند وقته خاموش اش كردی؟»

« من اونو دوست ندارم»

« پیتر این كار اونو می ترسونه ! صدای گریه اش رو گوش كن.»

«ازش متنفرم ! اون رو پس بده.»

« دیگه هیچوقت نباید خاموش اش كنی»

پیتر داد زد: «اون مال منه ،  هر كاری دلم خواست باهاش  می كنم! ماشین آتش نشانیم رو شكست.»

«اون یه بچه است.»

« احمقه! ازش متنفرم. اونو پس بده.»

« یاد می گیری كه باهاش مهربون باشی»

« اگه پس اش ندی من خاموش اش می كنم ، خاموش اش می كنم و جایی قایم اش می كنم كه نتونی پیداش كنی. »

مادر گفت: «پیتر» و خیلی عصبانی بود. پیتر مادر را هیچوقت اینقدر عصبانی ندیده بود. برادر كوچك را زمین گذاشت و یك قدم به طرف پیتر برداشت . می خواست تنبیه اش كند. پیتر اهمیت نداد. او هم خیلی عصبانی بود و گفت: «این كار رو می كنم. خاموش اش می كنم و یه جای تاریكی قایم اش می كنم.»

مادر گفت: «این كار رو نمی كنی.» بازوی پیتر را گرفت و  پیچاند بعد نوبت پس گردنی  بود. اما نزد در عوض احساس كرد كه انگشتان مادر دنبال چیزی پشت گردن اش می گردند.

 

نوشته شده در جمعه 23 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ