تبلیغات
رابطه - گابریل کارسیا مارکز/ ترجمه مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿ گابریل کارسیا مارکز/ ترجمه مهناز دقیق نیا
سه شنبه 10 آبان 1384

 اوا در گربه اش

ناگهان متوجه شد كه زیبایی به صورت تكه ای جداگانه رویش افتاده و مانند توموری سرطانی جسم او را به درد می آورد. او هنوز سنگینی امتیازی را كه از دوران بلوغ به  همراهش بود به خاطر می آورد، چیزی كه ، كسی چه می داند كجا انداخته بود.  حمل آن بار در خستگی انزوا ، در شكل نهایی موجودی رو به زوال ،  دیگر ممكن نبود. ناچار بود آن حالت بی مصرف شخصیت اش را در آن حول و حوش به گوشه ای بیندازد یا در رخت كن رستوران درجه د ویی مثل یك كت قدیمی بی مصر ف رها كند. از این كه مركز توجه باشد ، از نگاه  های طولانی مردان ، وقتی بی خوابی سوزن هایش را در چشم های او فرو میكرد ، خسته شده بود. دوست داشت  بدون هیچ جاذبه خاصی یك زن  باشد. همه چیز در میان چهاردیوار اتاق اش با او در ستیز بود. با ناامیدی  می توانست شب زنده داریش را كه از زیر پوست اش به سمت سرش پراكنده می شد  در ریشه موهایی كه تب اش را بالا می برد، حس كند.  سرخرگ هایش داغ شده بودند. حشرات ریز با نزدیك شدن شفق هر روز بیدار شده و روی پاهایشان در ماجرایی شكافنده و زیر پوستی در  مكانی از میوه های گلی جایی كه زیبایی جسم اش خانه داشت می دویدند. بیهوده می خواست آن جانوران وحشتناك را دور كند . آن ها بخشی از بدن اش بودند.  زنده. حتا خیلی قبل تر از هستی فیزیكی اش. از قلب پدرش آمده بودند كسی كه در طول شب های ناامید تنهایی اش آن ها را پرورانده بود. شاید هم از ریسمانی كه او را حتا پیش از آغاز جهان به مادرش وصل كرده بود به سرخرگ هایش سر ریز كرده بودند. بدون شك ، آن حشرات خود به خود در بدن اش به وجود نیامده بودند. می دانست از آن پشت آمده اند ، كه هر كسی با نام خانوادگی او ناچار به حمل آن ها بودهمه باید مانند او وقتی كه بی خوابی تسخیرناپذیری تا شفق آغاز می شد ، رنج می كشیدند.  حشرات  آن بیان تلخ  ، آن غم تسلی ناپذیر را در چهره پیشینیان اش نقش زده بودند . آن ها را دیده بود كه از درون هستی متمایزشان می نگریستند. از آن پرتره های قدیمی ، كه همه قربانی همان رنج بودند. هنوز چهره ی مضطرب مادر مادر بزرگش را به خاطر می آورد كه از بوم كهنه تقاضای یك لحظه آرامش می كرد ، یك لحظه ی آرامش از حشراتی كه در رگ هایش به قربانی كردن او بدون دلسوزی ، به زیبا كردن او مشغول بودند. نه ، آن حشرات مال او نبودند. آن ها از نسلی به نسلی منتقل شده بودند در حالی كه با سلاح ظریف خود پرستیژ كاستی منتخب را حفظ كرده بودند ، گروهی كه به طرز دردناكی برگزیده بودند. آن حشرات در زهدان اولین زنی كه دختر زیبایی داشت متولد شدند.  لازم بود با شتا ب به این میراث پایان داده شود. كسی باید از انتقال ابدی این زیبایی مصنوعی چشم پوشی می كرد. برای زنان هم كیش او  خوب نبود كه خود را مثل این كه از آینه هایشان برگشته اند ستایش كنند اگر در طول شب آن موجودات كار بی وقفه ، موثر و آرام خود را با ثبات قرن ها پیش می بردند، دیگر زیبایی بشمار نمی آمد ، بیماریی بودكه باید متوقف می شد،  باید به طور جدی قطع  می  شد.

هنوز ساعت های بی پایان روی تخت را كه سوزن های داغ به تن اش فرو می رفت به خاطر می آورد. شبهایی كه سعی می كرد زمان را سرعت بخشد تا زودتر به روز برسد و آن جانوران وحشی دست از آزارش بردارند.  چنین زیبایی ای چه حسنی داشت ؟  شب از پی شب بیشتر در نا امیدی اش غرق می شد.  اگر مرد یا زنی عادی بود برایش بهتر بود. اما‌ آن ویژگی به درد نخور جلوی او را می گرفت ، به وسیله حشراتی كه  مرگ غیر قابل اجتناب او را تسریع می كردند. شاید خوشحال تر بود اگر آن  فقدان ظرافت و آن زشتی دلتنگ كننده را داشت مثل دوست چك اش كه اسم سگی را رویش گذاشته بودند. اگر زشت بود بهتر بود . می توانست مثل هر مسیحی دیگری راحت بخوابد.

اجدادش را لعنت كرد. آن ها باعث بی خوابی اش بودند. آن ها ، آن زیبایی غیر قابل تغییر را به او انتقال داده بودند. گویی مادران پس از مرگ  تكانی خورده و سرهایشان را برای پیوند زدن به تنه دخترانشان احیا می كردند.  همان سر ، یك سر واحد كه به طور ممتد تكرار می شد. با همان گوش ها ، همان بینی ، همان دهان ، همان هوشمندی به همه زنانی كه  آنرا به طرز علاج ناپذیری همچون میراث دردناكی از زیبایی دریافت می كردند. آن جا بود، در انتقال آن سر ،  آن میكروب ابدی كه از نسل ها پیش آمده بود اهمیت پیدا كرد. شخصیت خاصی كه قدرت گرفته بود تا به موجودی شكست ناپذیر تبدیل شود ، بیماری لاعلاجی كه  به او پس از عبور از روند قضاوتی پیچیده سرایت كرده بود و دیگر قابل تحمل نبود . تلخ و دردناك شده بود... مثل غده سرطانی ..

در  زمان های بیداری  چیزهایی را كه با  حساسیت  ظریف اش  نمی خواند  به خاطر آورد. یاد سوژه هایی افتاد كه جهان احساسی ای را شكل دادند  كه  در بخار شیمیایی آن، میكروب های نا ا میدی كشت داده شده بود. در طول آن شب ها با چشمان از حدقه در آمده و وحشت زده اش وزن تاریكی را كه بر شقیقه هایش مانند سرب گداخته   فشار می آورد تحمل كرد. همه چیز در اطراف او خواب بود. سعی كرد برای گریز از بی خوابی به خاطرات كودكی اش برگردد.

اما آن یاد آوری همیشه با وحشتی از ناشناخته پایان می گرفت . پس از سرگردانی در گو شه های تاریك خانه خود را با ترس رودر رو می یافت . آن وقت كشمكش شروع می شد. كشمكش واقعی در مقابل سه دشمن  . او هرگز ، نه ! هرگز نمی توانست ترس را با تكان دادن سرش دور كند . باید آن را در حالی كه به گلویش چنگ انداخته بود تحمل می كرد. چیزی  جز زندگی در آن خانه قدیمی  نبود، خواب در  گوشه ای دور از بقیه جهان.

افكاراش اغلب در طول گذرگاه های تیره و تاریك با تكان دادن خاك پوشیده شده از تار عنكبوت عكس ها  پایین می رفت.  خاك آزاردهنده و ترسناك  ، از جایی كه استخوان های پیشینان اش جدا افتاده بودند ریخته بود. به طور ثابتی " پسر" را به خاطر آورد.  مجسم كرد  كه در خواب، پای علف ها در حیاط خلوت ، كنار درخت پرتقال با مشتی خاك خیس در دهان اش راه می رود .  او را در اعماق گلی اش در حالی كه با ناخن ها و دندان هایش به سمت  بالا حفر می كرد ، دید. سرمایی كه به پشت او می خورد حس  كرد در حالی كه  از میان تونل كوچكی كه او را با حلزون ها آن جا گذاشته بودند  دنبال راه خروجی به حیلط خلوت می گشت . در زمستان صدای  ضعیف گریه او را كه  پوشیده از گل و مرطوب از باران بود می شنید. پسر را بی عیب و نقص تصور می كرد. درست همان طور كه پنج سال پیش در گودال پر  آب رهایش كرده بودند. نمی توانست به پیكر از هم پاشیده او  فكر كند. بر عكس ، احتمالا" خوش  تیپ ترین دریانورد  آن آب های غلیظ بود ، دریانوردی در سفری ناگزیر یا او را زنده ولی وحشت زده دیده بود ، ترسان از احساس تنهایی ، مدفون در چنین حیاط خلوت تاریكی . او  با رها كردن پسر زیر آن درخت پرتقال  نزدیك  خانه مخالف بود. از پسر می ترسید. می دانست كه شب ها وقتی خواب او را شكار می كرد پسر آن را احساس می كرد. او در طول راهروهای عریض باز می گشت  تا با او بماند و از او در مقابل حشرات دیگر  كه در ریشه های بنفشه هایش در حال خو ردن بودند دفاع كند.  بر می گشت تا كنار او بخوابد همانطور كه وقتی زنده بود می خو ابید. او ازا حساس كردن پسر در كنار خود پس از گذشتن از دیوار مرگ می ترسید. او می ترسید از دزدیدن دست هایی كه " پسر" همیشه برای گرم كردن تكه یخ كوچك اش نزدیك نگه می داشت .

پس از  دیدن او كه مانند تندیس ترس در گل سقوط كرد و به سیمان  بازگشت آرزو كرد  به دورهایش ببرند تا شب ها او را به یاد نیاورد. با این حال او را آن جا رها كرده بودند جایی كه حالا تشویش ناپذیر و بدبخت خون اش را با گل كرم ها ی زمین تغذیه می كرد. و او باید  از دیدن پسر كه از اعماق سایه هایش  بر می گشت چشم پوشی می كرد. چون همیشه  وقتی دراز می كشید به پسر فكر می كردو این كه  او را از تكه زمین اش صدا می كند و این كه در فرار از آن مرگ بی حاصل به او كمك كند.

اما حالا در زندگی جدیداش موقتی و بدون فضا آرام تر بود. می دانست كه آن جا ، بیرون از جهان او همه چیز با همان آهنگ قدیمی در جریان بود. كه اتاق اش هنوز باید در تاریكی اول صبح فرو می رفت و وسایل اش ، اثاث خانه و سیزده كتاب مورد علاقه اش همه در جاهایشان بودند و  بستر خالی اش پر بود از بوی تنی كه روزی یك زن كامل بود و الان شروع به بخار شدن كرده بود.  چطور ممكن بود؟ چطور می توانست پس از این كه زنی زیبا بود خونش پر از حشره بشود ، با ترس از یك  شب كامل، شبی پر از كابوس  بیداری و پراز وحشت ورود به جهانی عجیب و ناشناخته جایی كه همه ابعاد حذف شده بود. آن شب ، شب عزیمت اش از همیشه سردتر بود.  او درخانه تنها بود. بی خوابی آزارش می كرد.  كسی سكوت را نمی شكست و بویی كه از باغ می آمد بوی ترس بود. با انفجار شیرین تن اش گویی خون درون سرخرگ هایش بار حشره خود را خالی می كرد. می خواست كسی از خیابان بگذرد، فریادی بكشد  ، فضا را تكان بدهد.  چیزی در طبیعت حركت كند ، زمین  دوباره دور خورشید بگردد اما بیهوده بود.

هیچ بیداریی حتی برای آن مردان ابلهی كه زیر گوش اش درون بالش به خواب رفته بودند وجود نداشت. او  نیز بی حركت بود. دیوارها بوی رنگ تازه می داد. آن بوی ضخیم و عظیم كه با دماغ تان بو نمی كشید بلكه با شكم تان بو می كشید. و ساعت  روی میز در سكوت با عقربه های فانی اش در حركت بودو  زمان ... اوه ... زمان .  در حالیكه مرگ را به خاطر می آورد  آه كشید . و آن جا در حیاط خلوت زیر درخت پرتقال " پسر " هنوز با هق هق ضعیفی از دنیای دیگر  گریه می كرد.

به همه باورهایش پناه برد. چرا همان وقت سپیده نزد و چرا آن جا یكبار برای همیشه نمرد؟ هرگز فكر نكرده بودكه زیبایی به قیمت قربانی های زیادی برای او تمام شود. در آن لحظه مثل همیشه هنوز او را در اوج ترس اش می آزرد و زیر بار وحشتی كه داشت، آن حشرات سنگدل هنوز در حال شكنجه او بودند. مرگ مانند عنكبوتی او را در زندگی فشار می داد در شهوت  می گزید و آماده بود او را از پا در بیاورد. اما لحظه آخر زمانش را گرفته بود. دست هایش، دست هایی كه مردانی  ابله با اضطرابی حیوانی فشار می دادند به موازات ترس با آن وحشت نامعقول كه از درون ناشی می شد بدون هیچ انگیزه ای بی حر كت بودند.   سعی كرد حركتی كند اما نتوانست . ترس كاملا" او را جذب كرده بود و آن جا ساكن ، استوار مانند لاشه ای مانده بود گویی شخصی نامرئی بود كه تصمیم گرفته بود اتاق او را ترك نكند و ناراحت كننده ترین قسمت این بود كه ترس هیچ توجیهی نداشت ترسی منحصر به فرد بود بدون دلیل.  فقط ترس بود.

بزاق دهانش پر شده بود. آن صمغی كه به سقف دهانش چسبیده بود و جاری شده بود چون قادر به نگه داشتن آن در دهانش نبود، بین دندان هایش او را آزار می كرد. خواسته ای متفاوت با حس تشنگی . یك نیاز برتر كه برای اولین بار در زندگی حس می كرد. برای لحظه ای زیبایی اش، بی خوابی اش ، ترس  نامعقول اش را فراموش كرد. خودش را نمی شناخت.  فكر كرد میكروب ها از تن اش رفته اند. حس كرد در بزاقش گیر ا فتاده اند. بله همه این ها خوب بود.  خوب بود كه تنش در اشغال حشرات نبود و الان می توانست بخوابد اما باید راهی برای جذب صمغی كه به زبانش چسبیده بود پیدا می كرد اگر می توانست به آشپزخانه برود و ... اما دوباره به چه فكر می كرد؟ به حیرت فرو رفت . هرگز آن میل را حس نكرده بود.  ترس او را تضعیف می كرد . نظمی را كه  وفادارانه برای  سال ها از روزی كه " پسر" مدفون شده بود بی فایده ارائه می كرد. احمقانه بود اما حسی ناگهانی از خوردن پرتقال به او دست داد. می دانست كه پسر تا  شكوفه های پرتقال از درخت بالا رفته بود و میوه های پاییز بعد با گوشت او متورم می شد و با سردی مرگ او خنك می شد. نه ، نمی توانست آن ها رابخورد. می دانست كه زیر هر درخت پرتقالی در دنیا " پسری" مدفون شده  كه میوه درخت را با آهك استخوان هایش شیرین می كند. با این وجود ، باید یك پرتقال می خورد. تنها چیزی بود كه بر آن صمغ اثر می كرد . احمقانه بود كه فكر كند " پسر" داخل پرتقال است . باید از ویژگی  آن  لحظه یعنی رفتن به آشپزخانه كه باعث شده بود زیبایی آزارش نكند بهره می برد.   اولین بار در زندگی اش بود كه احساس اجبار در خوردن پرتقال می كرد. خوشحال شد ، خوشحال . اوه ، چه لذتی .! خوردن یك پرتقال . نمی دانست چرا ، اما هیچ وقت چنین میل شدیدی نداشت . باید بلند می شد و خوشحال ازاین كه دوباره زن عادی ای شده است  تا لحظه ورود به آشپزخانه با شادی آواز می خواند، با شادی مثل یك زن تازه متولد شده آواز می خواند. حتی می شد كه به حیاط خلوت برود و...ناگهان حافظه اش ایستاد. یادش آمد كه سعی كرده بلند شود و این كه دیگر در رختخوابش نبود. كه بدنش ناپدید شده بود كه سیزده كتا ب مورد علاقه اش دیگر آن جا نبود كه او دیگر او نبود ، حالا كه بی بدن شده بود ، غوطه ور ، شناور در هیچ مطلق به لكه ای بی شكل، ضعیف ،بدون جهت تبدیل شده بود. قادر نبود بفهمد چه اتفاقی افتاده ؟

گیج شده بود . تنها حسی داشت از این كه كسی او را از بالای پرتگاهی به فضا هل داده است . احساس كرد به موجودی تجریدی و خیالی تبدیل شده است . حس كرد به زنی بدون جسم تبدیل شده مثل این كه ناگهان به آن جهان والا و ناشناخته ارواح خالص وارد شده باشد. دوباره می ترسید. اما این ترس با ترس لحظه ی قبل فرق داشت. دیگر ترس اشكهای " پسر" نبود. این و حشتی غریب بود از چیزی اسرار انگیز و ناشناخته در دنیای جدیدش وفكر این كه همه این ها خیلی معصومانه رخ داده بود با سادگی زیاد او.  باید به مادرش چه پاسخ  می داد وقتی می پرسید كه هنگام رسیدن به خانه چه اتفاقی افتاده ؟  فكر كرد درباره این كه چقدر همسایه ها یكه می خوردند وقتی در اتاق خواب او را باز می كردند و می دیدند كه تخت خالیست، این كه كسی به قفل ها دست نزده، این كه كسی نه قادر به ورود و نه خروج بوده و این كه در هر حال او آنجا نبود . اورفت و آمدهای ناامیدانه ی مادرش را در حالی كه اتاق را می گشت تصور كرد . صحنه برای او كاملا" واضح بود. همسایه ها می رسیدند و شروع به وراجی می كردند . بعضی از آن ها ناپدید شدن اش را با بدخواهی تجزیه و تحلیل می كردند. هر كدام به شیوه ی فكری خاص خود در این مورد فكر می كردند. هر كدام سعی می كردند توضیحی منطقی برای این كار اراده كنند . قابل قبول ترین توضیح، حداقل تازمانی كه مادرش در طول راهروها در خانه بزرگ ناامیدانه می دوید و نام او را صدا می زد. و او آن جا حاضر می شد. بر آن لحظه تعمق می كرد. جزء به جزء از گوشه ها ، از سقف ، از شكاف دیوارها از همه جا در این باره فكر می كرد. این فكر آزارش می داد . هرمشكلی را حل می كرد ، هر كسی را تسلی می داد. هیچ موجود زنده ای از تغییر شكل اش آگاه نبود. حالا، شاید تنها زمانی كه به آن ها احتیاج داشت، دهانی نداشت ، دستی  كه همه بفهمند آن جاست ، در گوشه خودش جدا شده از جهان سه بعدی اش با مسافتی غیر قابل عبور.

در زندگی جدیدش ایزوله شده بود، كاملا" از چنگ زدن به عواطف بازداشته شده بود. اما در آن لحظه خاص چیزی در او مرتعش شد ، لرزه ای  از وجودش گذشت ، لبریز ش كرد از دیگر جهان فیزیكی كه در خارج از جهان او در حركت بود آگاه اش كرد. نمی توانست بشنود ، نمی توانست ببیند ولی صداها و نشانه ها را می شناخت  و آن جا در ارتفاع جهان والایش شناختی حاصل كرد از این كه جوی از اندوه احاطه اش كرده است.

درست یك لحظه قبل ، البته به زمان جهان موقت ما ،گذر كرده بود از آن موقع شروع به شناخت خصوصیات جهان جدیدش كرده بود. اطرافش تاریكی مطلق  بود. آن تاریكی چقدر به طول می انجامید؟ آیا قرار بود تا ابدیت بماند؟ وقتی خود را در حال فرو رفتن در آن مه غیر قابل نفوذ متراكم دید از آن تمركز اندوهش افزوده شد. لرزید. همه چیزهایی كه در باره برزخ شنیده بود به یاد آورد. اگر واقعا" آن جا بود در كنارش ارواح دیگر در حال غوطه خوردن بودند.كودكانی كه غسل تعمید نشده مرده بودند، كه هزار سال بود مرده بودند. در تاریكی سعی كرد آن موجودات را پیدا كند كه باید پاك تر از او بودند  و ساده تر. كاملا جدا از جهان فیزیكی ، محكوم به خوابگردی و زندگی ابدی. شاید" پسر" آن جا بود در جستجوی راه خروجی كه او را به كالبدش برساند.

اما نه ، چرا باید به برزخ می رفت ؟ شاید مرده بود؟ نه. فقط تغییر حالت بود ، گذری عادی از جهان فیزیكی به جهانی ساده تر ، جایی كه همه ابعاد حذف شده بود. دیگر لزومی نداشت  حشرات زیر پوستی را تحمل كند. زیبایی اش فرو پاشیده بود. حالا در آن وضعیت عنصری می توانست شاد باشد. اگر چه، نه كاملا" شاد چون حالا بزرگ ترین آرزوی اش یعنی آرزوی خوردن پرتقال غیر ممكن بودو این تنها چیزی بود كه سبب می شد هنوز بخواهد  در زندگی اول اش باشد برای ارضاء كردن میل آن ترشی كه هنوز پس از گذر حضور داشت. سعی كرد خودش را طوری اداره كند تا به آشپزخانه برسد و اگر حسی ندارد حداقل خنكی ترش پرتقال را حس كند. آن زمان بود كه ویژگی جدیدی از جهان اش را كشف كرد: او د رهمه جای خانه بود ، در حیاط خلوت ، در پشت بام ، حتی در درخت پرتقال " پسر" . او در كل جهان فیزیكی آن سو حضور داشت . و در عین حال هیچ جا نبود . باز آزرده شد. كنترل اش را از  دست داد. حالا تحت فشار خواسته بزرگ تری بود . او موجودی بی مصرف بود ، بیهوده ، به درد نخور. بی دلیل غمگین شد. او همیشه برای زیبایی اش غصه می خورد، برای زیبایی كه به طور احمقانه ای او را ویران كرده بود.

اما یك ایده بزرگ باقی ماند . آیا نشنیده بود كه ارواح در صورت تمایل می توانند به هر كالبدی نفوذ كنند؟ چه خطری ممكن بود در این سعی كردن باشد؟ سعی كرد به خاطر بیاورد كه ساكنین خانه را می تواند امتحان كند. اگر می توانست هدفش را عملی كند راضی می شد. می توانست پرتقال بخورد . به خاطر آورد . در آن ساعت معمولا" خدمتكارها آن جا نبودند. مادرش هنوز نرسیده بود. اما نیاز خوردن پرتقال با كنجكاوی دیدن خودش به صورت تجسم یافته در كالبدی جدا از كالبد خودش یكی شد. او را یكباره وادار به عمل كرد. اما هنوز كسی نبود كه بتواند در جسم اش حلول كند.  دلیل دلتنگ كننده  ای بود: هیچ كس خانه نبود. او برای همیشه باید جدا از جهان بیرون در جهان بدون ابعادش ناتوان از خوردن اولین پرتقال زندگی می كرد. و همه این ها به خاطر یك چیز ا حمقانه.

بهتر بود چند سالی هم آن زیبایی  را تحمل می كرد و خودش را برای همیشه پاك نمی كرد. مثل حیوانی اسیر بی مصرف نمی شد. اما دیر شده بود.

عقب كشیده می شد. به ناپدید شدن ، به قلمرویی دور از جهان به جایی كه می توانست تمام آرزوهای زمینی اش را فراموش كند. اما چیزی باعث شد كه ناگهان به عقب برگردد. قول آینده ای بهتر در قلمرو ناشناخته اش تجلی كرد. بله در خانه كسی بود كه او بتواند در او متناسخ شود: گربه !

شتاب كرد. خیلی سخت بود كه خودش را برای زندگی درون یك حیوان راضی كند. پشم های سفید و نرمی پیدا می كرد و انرژی عظیمی برای پرش احتمالا" در ماهیچه هایش متمركز می شد و می توانست حس كند چشم هایش را كه در تاریكی مثل دو زغال سبز می درخشد و باید دندان های سفید و تیزی برای خندیدن به مادرش از قلب گربه ایش با لبخندی حیوانی پیدا می كرد. اما نه ! نمی شد. به سرعت خود را در كالبد گربه مجسم كرد. یكبار دیگر در حال دویدن از راهروهای خانه با چهار پای راحت و دمی كه خود به خود تكان می خورد بدون ریتم موافق با خواسته اش. زندگی از آن چشم های درخشان و سبز چگونه ممكن بود دیده شود؟ شب ها می توانست رو به آسمان میو كند تا سیمان مهتابی اش را روی چهره پسر كه احتمالا" بر پشت او برای نوشیدن شبنمی می نشست نریزد. شاید وقتی  گربه می شد باز می ترسید و شاید در آخر نمی توانست پرتقال را با آن دهان گوشتخوارش بخورد. سردیی كه از راست و سپس ار آن جا آمد‌، تولد ریشه های اولیه روح اش در خاطره اش لرزید. نه. غیر ممكن است كه در تن گربه خود را متناسخ كند . از این كه روز در سقف دهانش در گلویش در ارگان های چهار پایش آرزوی غیر قابل اجتناب خوردن یك موش را حس كند لرزید. احتمالا" وقتی روح اش شروع به سكونت در جسم گربه می كرد دیگر آرزویی برای خوردن پرتقال نداشت و فقط آرزوی یك گربه بود برای خوردن یك موش ، پس از آخرین تلاش ها برای  فرار از میان دندان هایش . لرزید. موش را در آخرین تلاش ها برای فرار حس كرد . سعی می كرد فرار كند وبه سوراخ اش برگردد. نه. هر چیزی می شد ، اما این نه . بهتر بود كه تا ابد در آن دورها و  جهان اسرار انگیز ارواح می ماند.

اما نمی توانست قبول كند كه برای همیشه فراموش شده زندگی كند.چرا باید آرزوی خوردن یك موش را حس می كرد؟ چه كسی در تركیب زن و گربه می توانست حاكم باشد؟ آیا غریزه حیوانی اولیه یا خواسته یك زن؟ پاسخ واضح بود. دلیلی برای ترس وجود نداشت. او می توانست خود را در گربه متناسخ كرده و پرتقالی كه آرزو داشت بخورد. در ضمن موجود عجیبی می شد گربه ای با هوش یك زن زیبا. می توانست مركز همه توجه هاباشد... آن وقت بود كه برای اولین بار فهمید ورای تمام ویژگی هایش چیزی كه در این خواسته بود پوچی یك زن ماورا الطبیعه بود.

مانند حشره ای گوش به زنگ كه آنتن هایش را بلند می كند تمام انرژیش را برای پیدا كردن گربه به كار گرفت. در این ساعت باید هنوز بالای اجاق بود و رویایی از بیدارشدن با بوته ای از گل آفتاب گردان در میان دندان هایش داشت. اما آن جا نبود. دوباره دنبال اش گشت اما دیگر نمی توانست اجاق را پیدا كند. آشپزخانه مثل همیشه نبود. گوشه های خانه برایش غریب بود . دیگر گوشه های تاریك پر از تار عنكبوت همیشگی نبودند. گربه را هیچ جا پیدا نكرد. پشت بام ، روی درخت ها ، در فاضلاب ، زیر تخت ، در آشپزخانه  . همه چیز در هم و برهم بود. جایی كه انتظار داشت تصاویر اجدادش را دوباره پیدا كند فقط یك بطری آرسنیك پیدا كرد. از آن به بعد در همه جای خانه آرسنیك پیدا كرد. اما گربه ناپدید شده بود. خانه دیگر مثل سابق نبود. چه به سر لوازم اش  آمده بود؟  چرا سیزده كتاب مورد علاقه اش با لایه ضخیمی از آرسنیك پوشیده شده بود؟ درخت پرتقال در حیاط خلوت را به یاد آورد. دنبال اش گشت و سعی كرد دوباره " پسر" را در گودال آب  پیدا كند. اما درخت پرتقال سرجایش نبود و پسر جز مشتی آرسنیك تركیب شده با خاكستر زیر یك سكوی سنگین سیمانی چیز دیگری نبود. حالا واقعا" داشت می خوابید. همه چیز متفاوت بود و خانه بوی آرسنیك می داد مثل این كه از اعماق داروخانه  به سوراخ های بینی اش نفوذ می كرد. فقط آن زمان فهمید از روزی كه آرزوی خوردن اولین پرتقال را داشت سه هزار سال گذشته است. 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ