تبلیغات
رابطه - مدل میلیو نر/اسکاروایلد/مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿مدل میلیو نر/اسکاروایلد/مهناز دقیق نیا
سه شنبه 21 خرداد 1387
   

 

اگر پولدار نباشی، جذابیت خالی هیچ فایده ای ندارد. عشق و عاشقی برای پولدارهاست و به درد بیکاره ها نمی خورد. انسان های فقیر باید عمل گرا و عاری از تخیل باشند. درآمد ثابت داشتن از جذابیت بهتر است. این ها حقایق بزرگ زندگی مدرن هستند که «هاگی ارسکین» هیچوقت نفهمید.

بیچاره «هاگی»! باید قبول کنیم که او آدم مهمی نبود. هرگز در زندگی کاری ارزنده و یا حتی کار بدی از او سر نزد. اما با آن موهای قهوه ای پرپشت،  نیمرخ متناسب و چشم های خاکستری بی اندازه خوش قیافه به نظر می رسید. با مردها به اندازه زن ها صمیمی بود. جز پول درآوردن همه کاری انجام میداد. پدرش یک شمشیر شوالیه ای و پانزده جلد کتاب تاریخ جنگ برای او به ارث گذاشته بود. «هاگی» اولی را از بالای آینه اش آویزان کرد و دومی را در قفسه ای بین «راهنمای راف و مجله بیلی» گذاشت و با دویست تا در سال که یک عمه پیر برای او مقرر کرده بود به زندگی ادامه داد.

هر کاری را امتحان کرد. شش ماه برای یک دلال کالا شدن تلاش کرد  اما از یک پروانه میان خرس ها و گاوها چه کاری ساخته است؟ مدت کمی بیشتر از آن تاجر چای شد اما خیلی زود از پیکو ( چای مرغوب) و سوچونگ خسته شد. بعد فروش شری ( شراب خشک) را امتحان کرد که جواب نداد چون شری زیادی خشک بود. نهایتا" یک هیچ شد، یک مرد جوان بی فایده، دلپذیر، خوش قیافه و بیکار.

کارها با عاشق شدن او بدتر هم شد. دختری که دوست داشت لارا مرتون بود. دختر سرهنگ بازنشسته ای که درهند دچار سوء هاضمه دائم شده بود. لارا عاشق پدر و پدر هم آماده برای بوسیدن بند کفش های او بود.

آن ها خوش تیپ ترین زوج لندن بودند. سرهنگ از «هاگی» بدش نمی آمد اما صحبت نامزدی در کار نبود.

یک صبح سر راهش به پارک هلند، جایی که مرتون ها زندگی می کردند، یکی ازدوستان نزدیک اش آلن  تره وور را دید. او یک نقاش بود. در واقع عده کمی از چنین موقعیتی در می روند. طرف یک هنرمند بود، از آن ها که بسیار کمیاب هستند. آلن مرد قوی و خشنی با چهره ای کک و مکی و ریش قرمز بود. به هر حال وقتی قلم مو را بر می داشت یک استاد کامل بود و مردم مشتاقانه دنبال نقاشی های او بودند.

اول خیلی جذب «هاگی» شد که باید به خاطر جذابیت او بوده باشد. او گفت تنها کسانی که یک نقاش باید بشناسد افراد زیبا هستند . کسانی که نگاه کردن به آن ها لذتی هنرمندانه دارد و حرف زدن با آن ها آرامش فکری می دهد. مردان ژیگولو و زنان زیبا  جهان را اداره می کنند یا حداقل باید اینطور باشد. به هر حال وقتی هاگی را بهتر شناخت، به خاطر روحیه شاد و طیبعت بی پروا و سخاوتمندش بیشتر از او خوشش آمد و به او ا جازه دائم ورود به آتلیه اش را داد.

وقتی هاگی وارد شد، دید که تره وور آخرین مراحل نقاشی را بر تابلوی فوق العاده ای از تصویر مردی گدا انجام می دهد. خود گدا روی سکوی گوشه آتلیه ایستاده بود. او یک پیرمرد چروکیده با صورتی پر چین و چروک مثل یک نسخه خطی بود و وضعیتی بسیار ترحم بر انگیز داشت. روی شانه هایش ردای قهوه ای پاره ای بود. چکمه های ضخیم اش پر از وصله بود و با یک دست بر عصایی خم شده بود در حالیکه با دست دیگر کلاه فرسوده اش را برای دریافت صدقه نگه داشته بود.

هاگی در حالیکه با دوست اش دست می داد، زیر لب گفت: «عجب مدل شگفت انگیزی»و

تره وور با صدای بلند گفت: «یک مدل شگفت انگیز؟ باید اینطور باشد. چنین گدایی را نمی شود هر روز پیدا کرد. خدای من! چه رامبراند کلیشه ایی از او ساخت.»

هاگی گفت: « مرد بیچاره، چقدر بدبخت به نظر می آید. اما به گمانم برای شما نقاش ها صورت او اقبال اوست؟»

تره وور در جواب گفت:‌« به یقین. نمی خواهی که یک گدا خوشحال به نظر بیایید، می خواهی؟»

وقتی هاگی صندلی راحتی ای پیدا کرد و نشست، پرسید: « چقدر می گیره؟»

« ساعتی یک شلینگ».

 « و آلن تو چقدر از این تابلو در می آوری؟»

«اوه ، برای این دو هزار تا.»

«دو هزار پوند؟»

«گینی، نقاش ها ، شعرا و فیزیکدان ها  گینی می گیرند.»

هاگی با خنده گفت: « خوب من فکر می کنم باید مدل یک درصدی از این رو بگیره. آن ها هم به سختی تو کار می کنند.»

« چرنده، چرند!»

« چرا، به زحمت خم شدن و تمام روز در خدمت کسی بودن نمی ارزد!؟»

« آه هاگی برای تو گفتن اش آسان است اما به تو اطمینان می دهم که لحظاتی هست که هنر به نهایت ظرافت می رسد اما نباید پر چانگی کنی، من خیلی سرم شلوغه. یه سیگار بکش وساکت باش.»

بعد از مدتی خدمتکار داخل شد و به تره وور گفت که چارچوب ساز می خواهد با او حرف بزند.

او گفت: « هاگی نری ها، فوری بر می گردم.»

پیر مرد گدا از فرصت نبودن تره وور استفاده کرد و برای رفع خستگی روی نیمکت چوبی پشت سرش نشست. چنان بیچاره بود که هاگی نتوانست دلسوزی نکند و در جیب هایش گشت تا ببیند پولی دارد که به او بدهد. تنها چیزی که پیدا کرد یک اسکناس و چند سکه مسی بود. با خودش فکر کرد، بیچاره پیرمرد، او بیشتر از من به این ها احتیاج داره اما این یعنی دو هفته بدون کالسکه ماندن و بلند شد و به طرف مرد رفت و پول را در دست او گذاشت.

پیر مرد تکانی خورد، لبخندی به لب اش آمد و گفت: « متشکرم آقا، متشکرم.»

بعد تره وور رسید. هاگی کمی سرخ شد و بیرون رفت. همه روز را با لارا گذراند و به خاطر این ولخرجی سر زنش شد. بعد به خانه رفت.

آن شب ساعت یازده به کلوپ پالت رفت و دید که تره وور در قسمت سیگاری ها تنهانشسته و شراب سفید و آب معدنی گازدار می خورد.

همانطور که سیگارش را روشن می کرد گفت: «خب آلن تابلو را تمام کردی؟»

« آره پسرم تمام کردم ، قاب هم کردم! کار بزرگی کردی، مدل پیر پاک فدایی تو شده. مجبور شدم بهش همه چیز رو در باره تو بگم. کی هستی، کجا زندگی می کنی و در آمدت چیه و چه دیدگاهی داری.

هاگی گفت: « آلن عزیز، احتمالا وقتی برم خونه منتظرم ایستاده. اما البته تو فقط شوخی می کنی. پیرمرد بیچاره، دلم می خواست می تونستم کاری برایش انجام بدهم. فکر می کنم خیلی و حشتناکه که کسی اینقدر بیچاره باشده. فکر می کنی لباس کهنه هایم به دردش بخوره؟ لباس هایش خیلی کهنه بود.»

تره وور گفت:« اما تو اون لباس ها خیلی باشکوه به نظر می رسید. اگر فراگ تن اش بود تصویرش رونمی کشیدم. چیزی رو که به نظر تو کهنه پاره می رسه ، من خیال انگیز می بینم. آنچه به نظر تو فقر می رسه برای من منظره ای تماشایی است. بهرحال پیشنهاد تو را بهش می گم.»

هاگی خیلی جدی گفت: « آلن شما نقاش ها خیلی بی رحم هستید.»

تره وور گفت: « قلب یک هنرمند سر اوست و در ضمن کار ما شناختن جهان به همان شکلی است که می بینیم نه اصلاح آن آنطور که مید انیم. حالا بگو ببینم لارا چطوره ، پیرمرد خیلی در مورد او کنجکاو بود.»

هاگی گفت: « در مورد لارا که با او حرف نزدی؟»

« چرا زدم، او همه چیز رو در باره سرهنگ بی رحم، لارای دوست داشتنی و ده هزار دلار می دونه.»

هاگی سرخ و خشمگین فریاد زد: « تو همه مسائل خصوصی من رو برای او گدای پیر تعریف کردی»

تره وور در حالیکه لبخندی می زد گفت: « پسر عزیز من، اون گدای پیر که می گی یکی از ثروتمند ترین مردهای اروپاست. اون می تونه فردا لندن رو بدون اینکه پول زیادی از حساب اش بکشه، بخره. اودرهر پایتختی خانه ای داره، در بشقاب طلا غذا می خوره و هر وقت دلش بخواد می تونه جلوی جنگ روسیه رو بگیره.

هاگی گفت « چی می گی؟»

تره وور گفت:‌« چی می گم؟ پیرمردی که امروز در آتلیه دیدی بارون هاوزبرگ است. او دوست منه ، همه تابلوهای من رو می خره و از این قبیل و ماه پیش به من پولی برای کشیدن تصویر خودش به شکل یک گدا داد. چی می بگم؟ خیال یک میلیونر! و باید بگم تو اون لباس های پاره تصویر باشکوهی ایجاد کرد یا شاید بهتره بگم تولباس های کهنه من که در اسپانیا گرفته بودم.»

هاگی گفت: « بارون هاوزبرگ، خدای بزرگ! من بهش پول دادم! و او با تصویری از ناامیدی توی صندلی فرو رفت.

تره وور فریاد زد: « به اون پول دادی و غش غش خندید، پسر عزیز من دیگر هرگز چنین منظره ای نخواهی دید.»

هاگی گفت: «آلن باید به من می گفتی و نمی گذاشتی چنین رفتار احمقانه ای انجام بدهم.

تره وور گفت: «خب، اصلا، به فکر م نرسید که اینقدر بی پروا صدقه بدی. اگه یه مدل زیبا رو می بوسیدی، می تونستم درک‌ات کنم اما پول دادن به یه مدل  زشت رو نه! ضمنا" امروز من اصلا" خونه نبودم و وقتی اومدی نمی دونستم هاوز برگ دوست داره تو اسم اش رو بدونی یا نه. چون لباس خودش رو نپوشیده بود.»

هاگی گفت: « حالا فکر کرده من چه آدم خنگی هستم.»

« نه، اتفاقا" وقتی رفتی خیلی احساساتی شده بود. با خودش می خندید و دست های چروکیده اش رو به هم می مالید. نفهمیدم چرا اینقدر علاقمنده در باره تو بدونه اما حال می فهمم جریان چی بوده. اون پولت را سرمایه گذاری می کنه و هر شش ماه بهره اش رو بهت می ده  و داستان خوبی برای تعریف کردن بعد از شام داره.»

هاگی با غرولند گفت: « من یک بدبخت بد شانس هستم. بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که برم بخوابم و تو دوست عزیز نباید این ماجرا رو برای کسی تعریف کنی. خجالت می کشم تو روی مردم نگاه کنم.»

«چرند نگو! هاگی این بشر دوستی تو رو نشون می ده . فرار هم نکن، یه سیگار دیگه بکش، می تونی هر چقدر دلت خواست راجع به لارا حرف بزنی.

بهر حال هاگی نتوانست بماند. در حالی که حس بدی داشت به خانه رفت و آلن تره وور را در حالیکه می خندید ترک کرد.

صبح روز بعد در حالیکه صبحانه می خورد، خدمتکار کارتی برای او آورد که رویش نوشته شده بود:

توسط گوستاو نادین از طرف بارون هاوز برگ.

هاگی به خودش گفت: « گمانم برای عذرخواهی اومده و به خدمتکار گفت که ایشون را به داخل راهنمایی کنه.»

مرد پیری باعینک طلایی و موی خاکستری وارد اتاق شد و به لهجه فرانسوی گفت: « می توانم افتخار آشنایی با آقای ارسکین را داشته باشم؟

هاگی تعظیم کرد.

مرد ادامه داد:« من از طرف بارون هاوز برگ آمده ام ، بارون....»
هاگی گفت: « آقا خواهش می کنم از طرف من از ایشان عذرخواهی کنید.»

پیرمرد با لبخندی گفت: « بارون از من خواستند این نامه رو برای شما بیاورم و پاکت مهر شده ای را به طرف اودراز کرد.»

روی نامه نوشته شده بود: یک هدیه عروسی برای هاگی ارسیکین و لارا مرتون از یک گدای پیر ودر پاکت یک چک ده هزار دلاری بود.

وقتی عروسی کردند، آلن تره وور ساقدوش بود و بارون در مراسم عروسی سخنرانی کرد.

آلن گفت: « مدل های ملیونر خیلی کمیاب هستند اما میلیونرهای مدل از آن هم کمیاب تر هستند.

نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در - و ساعت -