تبلیغات
رابطه - اکو و نارسیس/برگردان: مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿اکو و نارسیس/برگردان: مهناز دقیق نیا
چهارشنبه 7 شهریور 1386

 گاهی اوقات زئوس خشنود می شداز این که با شکلی زمینی ، به زمین هبوط و مدتی با فانیان خود سرگرم شود. اما «هرا» ملکه ی او به این خوشگذرانی حسادت می کرد وهروقت متوجه غیبت او می شد،همه جهان را می گشت تا او را پیدا کند و بعد با خشم و بدخلقی او را به قصر بر می گرداند.

اما یک بار وقتی هرا از پی او رفت، زئوس خود را در جنگل انبوهی پنهان و ازیک پری دریایی که «اکو» نام داشت، خواست تا مدتی با ملکه حرف زده و او را سرگرم کند تا زئوس بتواند گریخته و به قصر برگردد. اکو که در میان پریان از همه زیباتر و باهوش تر بود اینکار را انجام داد. او سر راه «هرا» ایستاد و داستانی برای او تعریف کرد. داستان آنقدر عجیب بود که «هرا» با تمام عجله ای که داشت ایستاد و گوش کرد. وقتی داستان تمام شد و «هرا» عزم رفتن کرد، اوداستان شگفت انگیزدیگری را آغاز و به این شکل توانست آنقدر «هرا» را معطل کند تا زئوس به قصر برگردد. «هرا» وقتی خسته از جستجو به قصر بازگشت، زئوس را با تمام شکوه و جلال اش بر تخت یافت.

اینجا بود که متوجه نیرنگ «اکو» شد و حکم کرد: هرگز زبان مکار «اکو» برای فریب کسی بکار نخواهد رفت. ذکاوت اش برای او سودی نخواهد داشت، هرگز قادر نخواهد بود افکار زیرکانه خود را بصورت کلمه در آورد. دیگر سخن نخواهد گفت، مگر در تکرار کلماتی که دیگران به زبان می آورند.

 وضعیت «اکو» خیلی رقت انگیز شد. اوخیلی وقت بود عاشق جوانی زیبا به نام «نارسیس» شده بود که زیباترین مرد روی زمین بود. به حدی که همه پریان از آتش عشق او می سوختند اما «نارسیس» همیشه از مقابل چشمان پرتمنای آن ها می گریخت. «اکو» فکر می کرد شاید بتواند با هوش و درایت و زبانی شیرین مرد را متوجه خود کند اما حالا که نیروی خود را از دست داده بود خود را در میان بوته ها جایی که «نارسیس» اغلب به آنجا سرمی زد مخفی کرد به امید اینکه شاید «نارسیس» باخود حرفی بزند و «اکو» بتواند آن حرف را تکرار کند. طولی نکشید که «نارسیس» آمد. از شکار خسته بود وبرای استراحت زیر درختی دراز کشید.

 آهی کشید و گفت: آه

«اکو» به نرمی تکرار کرد: آه

«نارسیس» فریاد زد: چه کسی آن جاست؟

«اکو» تکرار کرد: آن جاست.

«نارسیس» پرسید: دوست است؟

«اکو» تکرار کرد: دوست است.

«نارسیس» گفت: اگر دوستی جلو بیا.

 «اکو» با شادی فریاد زد بیا و با آغوش باز از میان بوته ها به سوی او دوید. اما «نارسیس» اخم کرد و گفت: می دانستم تویی، تو از آن هایی هستی که دائم در پی منی. عشق تو را نمی خواهم. «اکو» در حالیکه دستهایش را بسوی او دراز می کرد تکرار کرد:عشق تو را می خواهم. اما «نارسیس» با عصبانیت بیشتری گفت: به من دست نزن و دیگر هرگز از پی من نیا. پری تکرار کرد: از پی من بیا. اما «نارسیس» گریخت و از آن روز از چشم «اکو» مخفی شد و پری دیگر نتوانست او را پیدا کند.

 پری بیچاره به تلخی گریست. آنقدر گریه کرد و غصه خورد که غم، گوشت تن او را آب کرد و استخوان هایش به صخره تبدیل شد. ازاو چیزی نماند جز صدایی سرگردان که در غارها و صخره ها می پیچید و صداها و فریادهای دیگران را منعکس می کرد. اما قبل از اینکه کاملا" محو شود در دم آخر دعایی به درگاه «آپولون» کرد و از او خواست تا «نارسیس» هم گرفتار چنین عشق بی عاقبتی شود.

دعای خاموش او مستجاب شد. روزی «نارسیس» به جنگلی وارد شد که تا به حال در آن پا نگذاشته بود. آن جا به سوی استخری رفت که آبی شفاف و زلال داشت مثل اینکه نقره را صیقل داده باشند. هر گز تا زمانی که «نارسیس» به آنجا آمد، هیچ آهو و پرنده ای گذارش به آن استخر نیفتاده بود. خسته از گشت و گذار «نارسیس» خم شد تا آب بخورد. وقتی خم شد تصویر خود را در آب دید در حالیکه نمی دانست تصویر خودش است. فکرکرد پری دریایی است که در آن استخر زندگی می کند. چنان دوست داشتنی که هرگز نظیرش را ندیده بود. مملو از شادی به او خیره شد و بازوهایش را در آب فرو برد تا آن زیبارو را در آغوش بگیرد اما آب حرکت کرد و تصویر درهم ریخت. «نارسیس» با قلبی که به شدت می تپید و با امید منتظر ماند تا دوباره برگردد و نگران که مبادا او را ترسانده باشد. وقتی آب از تلاطم افتاد باز تصویر در آب ظاهر شد. این بار به آرامی نزدیک و به طرف تصویر خم شد و هر بار که نزدیک ونزدیک تر می شد مثل این بود که تصویر از جا بلند می شود و بطرف او می آید تاجایی که لب ها به هم مماس می شد. اما وقتی می خواست آن ها را ببوسد تنها چیزی که حس می کرد خنکی آب بود. دوباره و دوباره خواست تا به تصویر چنگ بیندازد اما هر بار در هنگام لمس، تصویر ناپدید می شد و حالا این جوان غمگین تمام روز را کنار استخر سپری می کرد مملو از عشقی مایوسانه به تصویر خودش. او نخورد و نخوابید و آنجا میخکوب شد مانند «اکو»، آنقدر که تمام هستی اش را آنجا گذاشت.

بعد از مزارع و جنگل ها صدای شیونی بلند شد:‌ «نارسیس» زیبا مرد. «نارسیس» زیبا مرد.

همه جوانان، پریان همه از پی اوگریستند و بعد از هر ناله و آه آن ها «اکو» همه آن ناله ها را تکرار می کرد.

 در تدارک مراسم تدفین او بودند اما وقتی سراغ اش رفتند آنجا چیزی نبودجز گلی سفید که تا بحال کسی نظیرش را ندیده بود و با تصور اینکه خدایان «نارسیس» را به گل تبدیل کرده اند به گل نام «نارسیس» دادند و از آن به بعد نام گل «نارسیس» ماند. زیباترین گل ها مانند خود «نارسیس» که زمانی زیباترین جوان ها بود.

Mythology/Kathrine Pyle

نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در چهارشنبه 7 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ