تبلیغات
رابطه - سنگ های گرسنه / رابیندرانات تاگور / برگردان:مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿سنگ های گرسنه / رابیندرانات تاگور / برگردان:مهناز دقیق نیا
شنبه 9 تیر 1386

 یکی از خویشاوندانم و من از سفر پوجا به کلکته بر می گشتیم که آن مرد را در قطار دیدیم. از لباس و ریش اش اول فکر کردیم یک خارجی مسلمان است اما وقتی شروع به صحبت کرد مات مان برد. در مورد همه چیز به قدری با اطمینان حرف می زد که فکر می کردی در هرکاری خبره است و با کسانی از نوع برتر مشورت کرده است.ار این رو  خوشحال شدیم چون ما خبر نداشتیم  که رازها و نیروهای ناشنیده ای در کار است یا این که روس ها به ما نزدیک شده اند و یا انگلیسی ها سیاست های مخفی و عمیقی دارند و یا  اختلافی میان سران ملل در گرفته، اما دوست جدید ما باخنده موذیانه ای گفت : در آسمان و زمین اتفاقات بیشتری از آن چه در روزنامه های شما درج می شود رخ می دهد. از آن جا که قبلا" از خانه هایمان بیرون نیامده بودیم، رفتار مرد ما را حیرت فرو برد. موضوع هر چه که بود: از علم نقل می کرد یا اظهاراتی از وداها یا رباعی هایی از شاعر پارسی و چون ما هیچ ادعایی در داشتن معلوماتی از علم یا وداها یا فارسی نداشتیم تحسین مان نسبت به او بیشتر و بیشتر می شد و خویشاوندم که یک عارف بود قاطعانه متقاعد شده بود که همسفر ما بطور ماوراءالطبیعه ای بوسیله مغناطیسی غریب یا نیروی عرفانی خاص یا کالبد اثیری یا چیزی شبیه این ها الهام می گیرد.

او با شیفتگی به حرفهایی که از دهان همراه خارقالعاده ما خارج می شد گوش می کرد ومخفیانه یادداشت  برمی داشت. گمان می کنم مرد متوجه و کمی هم از این بابت خوشحال شد.

وقتی قطار به تقاطع رسید ما در سالن انتظار جمع شدیم تا زمانی که دوباره راه بیفتد. ساعت ده صبح بود. از آن جا شنیدیم  قطار تاخیر دارد که مربوط به مشکل ریل‌ها بود. من رختخوابم را روی میز پهن کردم و آماده بودم که برای چرت راحتی دراز بکشم اما آن شخص  شروع به سر هم کردن داستان زیر کرد. به من حق خواهید داد که چرا آن شب نتوانستم بخوابم! داستان از این قرار بود:

وقتی به دلیل عدم توافق در مورد روش اجرایی، کارم را در جاناگاره رها کردم و وارد خدمت نظام هایدریا شدم فورا" به عنوان یک مرد جوان قوی جهت جمع آوری گمرکات پنبه در باریچ استخدام ام کردند.

باریچ جای دوست داشتنی ای است «سویستا»، پچ پچ های روی راه های سنگی و وراجی های روی      ریگ‌ها، لغزیدن مثل دختر رقاص ماهری در میان جنگل های پایین تپه‌های تنهایی. اوجی از 150 پله بر  رودخانه و در آن اوج ، در کنار رودخانه ، پای تپه ها، کاخ تنهای مرمرین سر بر افراشته است. در اطراف آن سکنه ای نیست و ده و مردم وبازار پنبه از آن جا دور است.

حدود 250 سال پیش ا مپراطور شاه محمود دوم این کاخ خلوت را برای خوشگذرانی خود ساخته بود. در ایام او فواره‌هایی از آب سرخ از چشمه های آن سرریز می کرد و بر روی کف سرد مرمرین دختران پارسی پیش ازحمام با موهای ژولیده  می نشستند و در حالی که پاهای نرم خود را در آب زلال آن تکان می دادند با صدای چنگ غزل هایی از تاکستان‌های خود می خواندند.

چشمه ها دیگر جاری نیستند، ترانه‌ها شنیده نمی شوند، دیگر پاهای سفید برفی با ظرافت بر مرمرها گام نمی نهند. بلکه جایگاه وسیع و گوشه تنهایی امثال ماست مردهای مظلوم و تنها.  کریم خان، کارمند قدیمی دفتر من چندین بار اخطار کرد که آنجا منزل نگیرم. او گفت: اگر دوست داری روز را آن جا بگذران اما هرگز شب نمان. من باخنده‌ای از این حرف گذشتم. کارگرها گفتند که تا تاریکی آن جا کار می کنند و شب  دور می شوند. من موافقت کردم. آن مکان چنان آوازه‌ی بدی داشت که حتی دزدها جرات نمی کردند بعد از تاریکی به آن جا نزدیک شوند. در آغاز تنهایی کاخ متروک مانند کابوسی به رویم سنگینی کرد. باید بیرون مانده و تا جایی که ممکن بودسخت کار می کردم و شب خسته و مرده به خانه بر می گشتم ومی خوابیدم.

قبل از این که یک هفته سپری شود، این مکان وسوسه عجیبی در من ایجاد کرد. توضیح آن یا وادار کردن مردم به باور آن دشوار است اما ا حساس می کردم که کل خانه مانند ارگانیسم زنده‌ای است که آرام و نامحسوس مانند مایعی بیهوش کننده، آدم را هضم می کند.احتمالا" این روند به محض این که پا به خانه گذاشتم شروع شده بود اما دقیقا" روزی را که برای اولین بار از آن آگاه شدم به خاطر دارم.

اوایل تابستان بودو بازار کساد .  کاری نداشتم. کمی قبل از غروب روی مبلی نزدیک آب زیر پله‌ها نشستم. مثل این بود که «سویستا» خود را در هم کشیده و پایین رفته بود.در سوی دیگر قطعه وسیعی از شن با طیف‌های عصر می درخشید. در این سو ریگ‌ها ته آب‌های زلال کم عمق برق می زدند. نشانه‌ای از باد نبود و هوای ساکن آکنده از رایحه ظالمانه بوته‌های ادویه بود که در نزدیکی تپه‌ها رشد کرده بودند.

وقتی خورشید پشت تپه ها فرو رفت، پرده سیاه بلندی بر صحنه روز فرو افتاد و تپه های میانی زمانی را که نورو سایه در غروب  به هم آمیخته بود  مدت کوتاهی در هم شکست. فکر کردم به سواری بروم و داشتم بلند می شدم که صدای پایی از پله‌های پشت شنیدم. برگشتم اما کسی نبود. وقتی دوباره نشستم و فکر کردم که دچار توهم شدهام، صدای پاهای متعددی را شنیدم مثل این که عده زیادی با عجله از پله‌ها پایین بیایند. لرزه شادی عجیبی مخلوط با ترس بر پیکرم نشست و اگر چه حتی یک نفر هم جلوی چشم ام نبود به نظرم رسید که دسته‌ای از دخترکان شاد برای استحمام در سویستا در عصر تابستان آمده‌اند. در دره، رودخانه یا در کاخ صدایی نبود که سکوت را در هم بشکند اما من واضح خنده شاد دخترها راکه از کنارم می گذشتند، می شنیدم. مانند غلغل چشمه‌ای که از صد آبشار بگذرد. همینطور که از کنار من می دویدند در حالیکه دنبال هم می کردند به طرف رودخانه می رفتند و مرا نمی دیدند. همانطور که آنها برای من نادیدنی بودند من هم برای آنها نادیدنی بودم. رودخانه کاملا" آرام بود اما حس می کردم که آب‌های ساکن، کم عمق و زلال آن ناگهان با سرو صدای دستهایی که صدای بهم خوردن النگواز آن ها شنیده می شد، بهم ریخت.    دخترها می خندیدند، بهم می خوردند و به هم آب می پاشیدند و پاهای زیبای شناگران امواج ظریف رادر بارش مروارید می جنباند. لرزه‌ای در قلبم حس کردم. نمی توانم بگویم که  از ترس بود یا از شادی یا از کنجکاوی. اشتیاق غریبی داشتم که آن‌ها را واضح ببینم اما چیزی در مقابل چشم‌هایم وضوح نمی گرفت. فکرکردم اگر گوش‌هایم را تیز کنم می توانم گفته هایشان رابشنوم اما هر چه گوش کردم چیزی جز جیر جیر جیرجیرکها در جنگل نشنیدم. به نظر می رسید که پرده سیاه دویست و پنجاه ساله‌ای مقابلم کشیده شده است و می توانم با ترس ولرز گوشه‌ای از آن را بالا برده واز آن بگذرم هر چند که تجمع آن طرف کاملا" در سیاهی پوشیده شده بود.

نزدیکی ظالمانه عصر با وزش ناگهانی باد بهم ریخت و سطح آرام سویستا در هم فرو رفت و مانند موی  پری دریایی مجعد شد و از جنگل پوشیده در نور غروب نجوایی برخاست مثل اینکه از رویایی سیاه بیدار می شدند. حالا آن راواقعیت یا رویا بخوانید آن نگاه آنی ازسراب نادیدنی از جهانی دور انعکاس یافت، دویست و پنجاه سال پیش و در یک جرقه گم شد. شکل های اسرارآمیزی که با گام‌هایی بدون جسم من را به گذشته بردند  و با خنده بلند بی صدا خود را در رودخانه انداختند. وقتی می رفتند برنگشتند تا لباس‌های خیس‌شان را بچلانند.

مانند رایحه‌ای که با باد محو شود با  تک نفسی از بهار از چشم دور شدند. آنوقت لبریز از ترس شدم از این که نکند «مور» یکی از الهه های هنر  که از تنهایی من بهره برده و من را تسخیر کرده است یا ناگهان جادویی برای نابود کردن  شیطان فقیری مثل من آمده که از جمع کردن گمرکات پنبه معاش می گذراند! تصمیم گرفتم شام خوبی بخورم. شکم خالی هر  بیماریی را به سادگی آشکار می کرد. دنبال آشپز فرستادم وسفارش شامی عالی و پر از ادویه و کره دادم.

صبح بعد همه چیز در نظرم مانند وهمی مبهم آمد. با قلبی آسوده کلاهم را سر گذاشتم و به طرف محل کارم رفتم. آن روز باید گزارش سه ماه‌ام را می نوشتم و بالطبع دیر بر می گشتم. اما قبل از تاریک شدن هوا بطور عجیبی خودم را به خانه رساندم. نمی دانم چطور، اما حس می کردم منتظرم هستند و نباید دیر کنم. قبل از این که گزارش‌ام را تمام کنم، بلند شدم، کلاهم را گذاشتم و با ارابه‌ای به جاده متروک و تاریک و شگفت آور وارد شدم. به کاخ ساکت وسیع در میان تپه‌های تاریک رسیدم.

در طبقه اول، پله‌ها به سالنی بسیار بزرگ منتهی می شد، سقف پهن آن روی طاقی‌های تزیین شده‌ای بر سه ردیف ستون حجیم استوار بود وشب و روز زیر وزن تنهایی ناله می کرد. روز تازه به پایان رسیده بود و چراغ‌ها هنوز روشن نشده بود. وقتی در را باز کردم بنظرم رسید که توده عظیمی داخل اتاق است مثل این که عده زیادی در سردرگمی به هم می خوردند واز درها، پنجره‌ها، کریدورها ،اتاق‌ها و ایوان‌ها سراسیمه فرار می کردند.

چون کسی را نمی دیدم متحیر ایستاده بودم. در ریشه موهایم  لذت خلسه آوری حس می کردم و رایحه ضعیفی از عطر و روغن مانده از اعصار در دماغم می پیچید. ایستاده در تاریکی آن سالن بزرگ متروک بین ستون‌های قدیمی می توانستم صدای غلغل آب چشمه‌ها را بر کف مرمرین بشنوم و صدای عجیبی از چنگ، صدای بهم خوردن زیورآلات و جلنگ جلنگ مچ بندها و خلخال‌ها، صدای زنگ ساعت، صدای کریستال‌ها، آویزهای چلچراغ ها که با باد تکان می خوردند. نغمه بلبل ها از قفس‌های یی در راهروها، صدای لک لک ها همه در اطراف‌ام موسیقی عجیب غیر زمینی ای ایجاد می کرد. آن زمان به افسونی گرفتار شدم که گویی این تصویر غیر قابل لمس و غیر زمینی تنها واقعیت جهان است و هر چیز دیگری وهم است . که من «سری جوت» فلان و فلان، پسر بزرگ چنین و چنان از آن حافظه متبرک، باید حقوق ماهانه‌ای معادل 450 روپیه برا جمع آوری عوارض پنبه بگیرم و هر روز درشکه‌ام را تا دفتر کارم برانم در حالی که کت کوتاهی به تن و کلاه مندرسی به سر دارم و همه این‌ها بطورحیرت آوری به نظرم توهم مسخره‌ای آمد آنقدر که همانطور که در سالن ساکت  تاریک ایستاده بودم قهقهه زدم. آن وقت خدمتکارم با یک لامپا وارد شد. نمید انم شاید فکر کرد دیوانه شده‌ام اما باز فکر کردم که من سری جا ت فلان ابن فلان  پسر فلان ابن فلان یادبودی خاطره ای پر سعادت هستم و  در حالی که شاعران ما بزرگ و کوچک فقط می توانند بگویند که آیا درون یا بیرون زمین قلمرویی بوده، جایی با چشمه‌های نادیدنی و نغمه‌های پریان، لمس شده با انگشتانی نامریی در ایجاد هارمونی ابدی به یقین من عوارض بازار پنبه را در باریچ جمع آوری می کردم و در ماه 450 روپیه حقوق می گرفتم. وقتی  برای خواندن روزنامه در پشت میزم زیر نور لامپا نشستم با شادی به این وهم خندیدم.

بعد از خواندن روزنامه و خوردن شام لامپا را خاموش کردم و روی تختم در اتاق کوچک کناری دراز کشیدم. از میان پنجره باز، ستاره‌ای درخشان بالاتر از تپه های آوالی با تاریکی جنگل‌ها برخورد کرد و بااشتیاق از میلیون ها میلیون مایل دور در آسمان به آقای جمع آوری کننده عوارض که روی تخت فقیرانه کمپ دراز کشیده بودخیره شد. مات ماندم و با این ایده سرگرم شدم. نمی دانم کی خوابیدم و چقدر خوابیدم اما ناگهان با تکانی بیدار شدم اگرچه هیچ صدایی نشنیدم و هیچ مزاحمی ندیدم، ققط ستاره درخشان روی نوک تپه غروب کرده بود و نور تار ماه نو از پنجره به اتاق می تابید مثل اینکه از مزاحمت‌اش شرمنده باشد.

هیچ کس نبود اما حس کردم کسی به آرامی مرا هل می دهد. وقتی بیدار شدم کلامی نگفت اما با پنج    انگشت‌اش که با حلقه آرایش شده بود به من اشاره کرد تا  او را محتاطانه دنبال کنم. بی صدا بلند شدم.  حتی اگر می دانستم که هیچ روحی جز خودم در آن آپارتمان‌های بیشمار کاخ متروک با صداهای ترسناک و انعکاس‌هایش منتظرم نیست، باز هم می رفتم.  بیشتر اتاقهای قصر همیشه بسته نگه داشته می‌شد وهرگز وارد آن‌ها نشده بودم. آرام راهنمای نامریی‌ام را دنبال کردم. نمی توانم بگویم کجا،  چه تاریکی بی‌انتها و گذرگاه باریکی درراهروها، چه سکوتی و تماشاخانه‌ها وسلول‌های مخفی‌ای که از آن‌ها  رد شدم. اگر چه نمی توانستم راهنمای زیبایم را ببینم شکل او برای چشم ذهن‌ام نامریی نبود. یک دختر عرب با بازوهای سخت وصاف مثل مرمر که از آستین‌های گشادش قابل رویت بود. تور نازکی روی صورتش از لبه کلاهی آویزان بود و خنجری کج به کمرش بسته بود. به نظرم آمد کسی از شب‌های هزار ویک شب عربی از جهان عشق به سویم آمده و در مرگ شب باید راهم را از کوچه‌های تاریک وباریک و خواب زده بغداد به محلی ملاقا تی مهلک کج کنم. بالاخره راهنمای زیبایم ناگهان در مقابل پرده بلند آبی رنگی ایستاد و به نظر آمد که به چیزی زیر آن اشاره می کند. چیزی آنجا نبود اما ترسی ناگهانی خونم را منجمد کر. به نظرم رسید روی زمین در پای پرده، سیاه پوست اخته وحشتناکی ملبس به لباس زری دوزی نشسته و پاهایش را دراز کرده، چرت می زند و خنجر عریانی روی دامنش است. راهنمای زیبای من به سبکی از روی پاهای او گذشت و گوشه‌ای از پرده رابالا زد. توانستم یک نظر بخشی از اتاق راببینم که قالی ایرانی کف آن پهن بود. کسی در اتاق روی تخت نشسته بود. نمی توانستم او را ببینم اما چشم‌ام فقط به دو پای زیبا در دمپایی‌های نفیس طلادوزی شده افتاد که از پیژامه ای زعفرانی رنگ به پایین آویزان بود و با کاهلی روی قالی مخمل نارنجی رنگ قرار گرفته بود. در یک سمت سینی آبی کریستالی بود که روی آن چند سیب، گلابی، پرتقال و خوشه‌ای انگور بود. دو فنجان کوچک ویک تنگ طلایی در انتظار مهمان بودند. بخاری خوشبو و سکر آور از نوع عجیبی از بخور می سوخت که مدهوشم می کرد. همانطور که با پاهای لرزان  می‌خواستم از روی پاهای دراز شده خواجه بگذرم ناگهان او با تکانی بیدار شد و خنجر با تیغه تیز روی کف مرمرین افتاد. جیغ هولناکی باعث شد بپرم و دیدم که در تخت توی کمپ نشسته‌ام.

 هلال ماه در نور صبح مانند بیمار خسته بیخوابی در  شفق رنگ پریده دیده می شد و مهر علی دیوانه ما به رسم هر روز در حالی که در طول جاده به تنهایی راه می رفت داد می زد: عقب بایست! عقب بایست عقب!.

نزدیکی ناگهانی به یکی از شبهای عربیم به این شکل بود اما هنوز هزار شب دیگر مانده بود. فاصله عظیمی میان شب‌ها و روزهایم افتاد. در طول روز خسته وژولیده سرکار می رفتم و به شبهای پر جادو و رویاهای تنهایی لعنت می فرستادم اما همین که شب می شد زندگی روزانه‌ام با مرزها و زنجیرهای کار به نظرم کم ارزش، بیهوده، مسخره و تهی می آمد.

بعد از رسیدن شب درگیر دامی مدهوش کننده می شدم. آنوقت به شخصی ناشناخته از اعصار گذشته تبدیل می شدم و نقش خود رادر بخش‌های نانوشته تاریخ ایفا می کردم و کت کوتاه انگلیسی وشلوار تنگ دیگر برایم مناسب نبود. با کلاه مخمل قرمزی روی سرم، پیژامه‌های گشاد، یک جلیقه برودری دوزی شده ، ردای ابریشم گشاد و دستمال‌های رنگی معطر، آرایش استادانه مناسبم را کامل می کردم. روی صندلی با تشکچه ضخیمی می نشستم. سیگار و قلیان چند لوله پر شده از گلاب مقابلم درست مانند انتظار مشتاقانه‌ای بود برای دیداری غریب با محبوب.

قدرت توضیح  حوادث شگفت انگیزی که خود را در تاریکی شب آشکار می کردند ندارم. احساسم طوری بود مثل اینکه در آپارتمان‌های غریب آن عمارت وسیع اجزاء یک داستان زیبا  وجود داشت که می توانستم دنبال کنم، داستانی که هرگز نمی توانستم پایان‌اش را ببینم و با بروز ناگهانی احساسی از نسیم بهاری محو می شد و تمام شب می توانستم از پی آن‌ها از اتاقی به اتاق دیگر بروم. در میان گرداب  اجزاء رویا، در میان بوی حنا و نوای چنگ، میان امواج هوا مملو از رایحه‌های خوش، می تو انستم یک لحظه خاطره‌ای از یک دوشیزه زیبا را ببینم. آن که پیژامه زعفرانی رنگ به تن داشت و پاهای نرم در دمپایی‌های طلادوزی شده با پنجه‌های خم, بالا تنه چسبان زری دوزی شده, کلاه قرمز که از آن منگوله‌ای طلایی روی پیشانی و گونه های برفی‌اش افتاده بود. او مرا دیوانه کرده بود. به دنبال او از اتاقی به اتاقی دیگر می رفتم. از مسیری به مسیر دیگر در میان پیچ و خم‌های حیرانی کوچه‌ها، در سرزمین فریبنده رویای جهان زیرین خواب.

گاهی هنگام غروب, هنگام آراستن خودم مانند شاهزاده‌ای با خون سلطنتی در مقابل آینه‌ای بزرگ با شمعی که در یک سو می سوخت می توانستم انعکاسی ناگهانی از زیبایی پارسی را در کنارم ببینم. چرخش ظریف گردن او، یک نگاه. نشانی از شوق و رنج در چشمان درشت سیاه اوبرق می زد و تردیدی از گفتن در میان لبهای سرخ قشنگ او بود.  زیبا و ظریف با تاج جوانی بر سر مانند  گل دادن, سرعت بهبودی یافته در گام های کج و با وقارش، برق خیره کننده ای از رنج و اشتیاق و خلسه لبخندی و نگاهی سطحی و برقی از جواهرات و ابریشم و بعد ذوب می شد. برقی وحشی مملو از رایحه تپه‌ها و چوب‌ها چراغم را خاموش      می کرد. لباس‌هایم را به گوشه‌ای پرت کرده روی تخت دراز می کشیدم، با چشم های بسته و بدنی لرزان از خشنودی و آن جا در اطراف ام در نسیم، در میان همه آن عطرهای جنگل و تپه در تیرگی خاموش، نوازش‌ها و بوسه‌های بسیاری غوطه می خورد و تماس های مشتاق دست و نجواهای ملایم در گوش هایم و نفس های خوشبو در پیشانی‌ام و نسیمی معطر که بارها بارها به گونه هایم می خورد بعد ماری       اسرارانگیز چنبره‌های گیج کننده اش را دورم می پیچید و با آهی بلند در بی حسی غوطه می خوردم و بعد چرت عمیق.

یک عصر تصمیم گرفتم اسب سواری کنم، نمی دانم چه کسی التماس کرد بمانم اما آن روز به هیچ التماسی گوش نمی دادم. کت و کلاه انگلیسی‌ام روی طاقچه مانده بود و داشتم برشان می داشتم که تندبادی همراه با شن «سویستا» و برگ‌های مرده تپه‌های آوالی آن‌ها را بلند کرد و چرخاند در حالی که صدای خنده شادی     بلند وبلند تر می شد ، با همه نت های موسیقی شادی برخورد می کرد تا زمانی که در سرزمین غروب افتاد و محو شد. نتوانستم برای سواری بیرون بروم و روز بعد دنبال کت و کلاه انگلیسی ام می گشتم. آن روز دوباره در هنگام زوال شب صدای هن و هن درد آور کسی راشنیدم مثل این که از زیر تخت و زیر زمین زیر آن تشکیلات کاخ عظیم از اعماق تاریک نمور می آمد صدایی که  با رنج گریه می کرد و مرا صدا می زد: نجاتم بده!

از میان این درهای سختت وهم بگذر، از چرت های برگ مانند و رویاهای بی ثمر مرا کنار خودت بر روی    تخت جا بده، به قلبت بفشار و وقتی از تپه ها و جنگل ها و کنار رودخانه می گذری مرا به تابش گرم اتاق آفتابی ات آن بالا ببر.

من که هستم؟ چطور می توانم ترا نجات دهم؟ چه زیبایی سرکوب شده‌ای، چه اشتیاق مجسم شده‌ای را باید از این گرداب رویا به کرانه رود ببرم؟ ای شبح زیبای ابدی! کجا هستی داشتی و کی؟ زیر کدام چشمه خنک، زیر سایه کدام نخلستان وسیع ، در دامن کدام آواره بی خانمان در صحرا؟ کدام بادیه نشین ترا که چون غنچه  در حال شکفتن بودی از آغوش مادر جدا کرد، سوار بر اسب از شن های سوزان گذراند و ترا به بازار برده های کدام شهر سلطنتی برد؟ آن جا کدام مامور بادشاه با دیدن عظمت حجب و جوانی شکوفنده ات ، تورا با طلا خریده در کجاوه طلایی نشانده و به عنوان هدیه ای به اندرونی آقایش فرستاد؟

و داستان آن مکان! نوای جلنگ جلنگ  خلخال ها ،  برق خنجرها وشراب درخشان شیراز و نگاه نفوذ کننده! چه عظمت لایزالی، چه بردگی بی پایانی، دختران زر خرید در چپ و راست تو کجاوه را در حالی که نور الماس از دستبندهاشان می تابید تکان می دادند، پادشاه، شاه شاهان در مقابل پاهای سفید تودر کفش‌های جواهر نشان، زانو زده بود و غلام حبشی چون نماینده مرگ اما در لباس فرشته با خنجری برهنه در دست ایستاده! آن وقت تو ، گل صحرا با امواج آن اقیانوس خیره کننده، خون آلود از جا کنده شدی با کف های حسود آن , صخره ها و وسوسه هایش و در کدام کرانه مرگ بی رحم فرود آمدی یا در کدام سرزمین با شکوه تر و بیرحم تر؟

ناگهان در این لحظه مهر علی دیوانه فریاد کشید: عقب بایست! عقب بایست! همه خطاست! همه خطاست! چشم هایم را باز کردم و دیدم که هوا روشن شده است. نامه بر آمد و نامه هایم را داد و با سلامی منتظر سفارش هایم ایستاد.

گفتم: نه، نمی توانم بیشتر اینجا بمانم. همان روز جمع کردم و به دفترم رفتم. کریم خان پیر وقتی مرا دید لبخندی زد. احساس آشفتگی کردم اما چیزی نگفتم و مشغول کارم شدم.

وقتی غروب شد، حواسم پرت شد، احساس کردم قرار ملاقاتی دارم که حتما" باید حاضر باشم و حساب های پنبه کاملا" به نظرم بیهوده آمد حتی قوانین نظامی هم به نظرم چندان باارزش نمی آمد. هر آن چه که متعلق به حال بود ، هر چه که در  جهت کسب روزی بود به نظرم جزیی ، بی معنی و حقیر می آمد.

قلم ام را زمین گذاشتم، دفتر  حساب را بستم و سوار گاری ام شدم و راه افتادم. دیدم خودش درست در ساعت شفق بر در دروازه قصر مرمر ایستاد. با قدم های سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. سکوت سنگینی حکمفرما بود. اتاق های تاریک مثل این که مورد تهاجم قرار گرفته باشند به نظر دلگیر می آمدند. قلب‌ام مملو ازندامت و پشیمانی بود اما کسی نبود تا با او درددل کنم یا از او تقاضای عشق کنم. با ذهنی خالی در اتاق های تاریک آواره شدم. دلم می خواست چنگی داشتم تا با آن برای ناشناخته آواز می خواندم «آی آتش، پروانه ضعیف ، که تلاشی بیهوده برای پرواز کرده بود به تو بازگشته! ببخش اما این بار بالهایش را بسوزان ودر شعله هایت فرو ببر»

ناگهان دو قطره اشک از بالا بر پیشانی ام افتاد.

ابرهای سیاه بر بالای تپه‌های آوالی سایه افکنده بود. جنگل‌های تیره و آب های سیه فام در تعلیق هولناکی

در آرامشی بدشگون در انتظار بود. ناگهان زمین ، آب و آسمان به لرزه در آمد و طوفان شدیدی زوزه کشان از میان جنگل های بدون جاده گذشت در حالی که مانند دیوانه ای که زنجیر پاره کرده باشد دندان هایش را نشان می داد. سالن های متروک کاخ درهایش را به هم کوبید و در تلخی رنج ناله کرد.

خدمتگزارها همه در دفتر بودند و کسی نبود که چراغی روشن کند. شب ها ابری و بدون مهتاب بود. در تاریکی درون کاملا" می توانستم احساس کنم که زنی به صورت , روی قالی زیر تخت دراز کشیده و گریه می کند و موهای بلند ژولیده اش را با انگشتهای ناامید چنگ زده است.خون زیر ابروان زیبایش دلمه بسته بود و باد از میان پنجره باز زوزه می کشید و باران چون سیلابی فرو می ریخت و و او را در خود فرو می برد. با صدایی بلند، خشن و بی نشاط می خندید، بعد هق هقی آزار دهنده سر می داد، بالا تنه اش را می شکافت و به سینه برهنه اش چنگ می زد.

تمام شب هیچ وقفه ای در طوفان و گریه های پر شور نبود. با غمی بیهوده در تاریکی از اتاقی به اتاق دیگر سرگردان بودم.وقتی کسی نبود چطور می توانستم تسلی اش دهم؟ این رنج جانکاه از آن که بود؟ این رنج تسلی ناپذیر از کجا پدید آمده بود؟

و مرد دیوانه فریاد زد: عقب بایست! عقب بایست!  همه اش خطاست! خطاست !!

دیدم که غروب می شود و مهر علی دور تادور قصر را در آن هوای حشتناک با صدای همیشگی اش فریاد می زند. ناگهان به سرم زد که شاید او هم زمانی در این خانه زندگی کرده است و از آن زمان دیوانه شده است و با افسون غیرطبیعی آن دیو مرمرین سحر شده است. علیرغم باران و طوفان به طرف‌اش دویدم و پرسیدم: مهر علی، چی خطاست؟ مرد جوابی نداد اما همانطور که مرا به کناری هل می داد، دور تادور خانه با فریاد دیوانه وارش مانند پرنده ای که در آرواره ای ماری گیر افتده باشد می چرخید و با  تلاشی ناامیدانه با تکرار : عقب بایست!! همه خطاست! همه خطاست! می خواست که خود را هوشیار نگه دارد.

مانند دیوانه ای زیر باران سهمگین به طرف دفتر کارم دویدم و از کریم خان پرسیدم: همه این ها چه معنی می دهد؟

چیزی که از پاسخ آن پیر مرد دستگیرم شد این بود:  که زمانی آرزوهای بدست نیامده و علایق بی حاصل و شعله های ترسناک لذت  در این کاخ جاری شده و نفرین همه آن سوزش های قلب و امیده های برباد رفته  همه سنگ های آن راگرسنه  و تشنه کرده ، مانند غولی گرسنه مشتاق بلعیدن هر انسان زنده ای که پا به آن جا بگذارد. هیچکسی که سه شب متوالی آن جا مانده باشد نمی تواند از این آرواره‌های بیرحم فرار کند به جز مهر علی که در سایه منطق اش از آن جا فرار کرد.

پرسیدم: هیچ راهی برای نجات من نیست؟

پیر مرد جواب داد: فقط یک راه دارد که آن هم خیلی سخت است. به تو خواهم گفت اما اول باید داستان دختر جوان پارسی را که زمانی در این کاخ لذت زندگی می کرد بشنوی. هرگز کسی چنین قصه ی تلخی نشنیده است.

درست در همین زمان باربر اعلام کرد که قطار دارد می رسد. چقدر زود؟

 با عجله اثاث مان را جمع کردیم.  یک مرد انگلیسی ظاهرا از واگن اش بلند شده بود بیرون را نگاه می کرد، از یک واگن درجه یک و سعی می کرد نام ایستگاه را بخواند. به محض این که چشم اش به همراه ما افتاد. فریاد زد: سلام و او را به واگن خود برد. از آن جا که ما به واگن های درجه دو رفتیم نفهمیدیم که آن مرد که بود و آخر داستان اش چه می شد.

گفتم: مرد ما را ا حمق فرض کرده بود و با ما خودش را سرگرم کرد. داستان را از اول تا آخر از خودش ساخته بود. آخر بحث به قطع رابطه دائم من و همراه عارفم منجر شد!

نوشته شده در شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 06:06 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 06:06 ق.ظ