تبلیغات
رابطه - عشق و زمان/ نویسنده:ناشناس/مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿عشق و زمان/ نویسنده:ناشناس/مهناز دقیق نیا
چهارشنبه 2 خرداد 1386

  

روزی روزگاری جزیره ای بود که همه حس ها در آن زندگی می کردند: شادی، غم، خرد و دیگرحس ها که شامل عشق هم می شد.

 روزی به حس ها اعلام شد که جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت همه حس ها قایق هایی ساختند و جزیره را ترک کردند به غیر از عشق.

عشق تنها حسی بود که ماند. می خواست تا آخرین لحظه ممکن بماند.

 وقتی تقریبا" تمام جزیره به زیر آب رفت، عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد..

توانگری در قایق بزرگی در حال گذشتن بود، عشق گفت: می تونی مرا هم با خود ببری؟

- نه نمی تونم. طلا و نقره ی زیادی در کشتی منه و جایی برای تو نیست.

عشق تصمیم گرفت ازخودبینی که در قایق زیبایی در حال گذر بود کمک بخواهد.

-  خواهش می کنم به من کمک کن.

- نمی تونم کمک کنم. تو خیسی و قایق مرا خراب می کنی.

غم نزدیک شده بود و از این رو عشق پرسید: غم بگذار من هم با تو بیایم.

- نه عشق... خیلی غمگینم و احتیاج دارم تنها بمانم.

شادی هم از کنار او گذشت اما آنقدر شاد بود که حتی صدای او را هم نشنید.

ناگهان صدایی آمد که می گفت: بیا من تراخواهم برد. پیری بود خجسته و سرشار از شادی.

 عشق حتی فراموش کرد از او بپرسد که مقصدشان کجاست. وقتی به خشکی رسیدند پیر به راه خود رفت.

عشق از خرد که خود پیری دیگر بود پرسید: چه کسی بود به من کمک کرد؟

پاسخ این بود: زمان.

عشق با حیرت پرسید: زمان؟ اما چرا زمان به من کمک کرد؟

خرد لبخندی زد و گقت: تنها زمان است که قادر به درک ارزش عشق است.

نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد 1386 و ساعت 08:05 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در - و ساعت -