تبلیغات
رابطه - تقلید از الویس/پلی نلسون/ترجمه: مهناز دقیق نیا

به نام خدا

رابطه
امروز   به وبلاگ  رابطه  خوش آمدید


¿تقلید از الویس/پلی نلسون/ترجمه: مهناز دقیق نیا
پنجشنبه 26 مرداد 1385

 این قصه ای در باره الویس پریسلی نیست. بلکه داستانی در باره چاکی والاش و من و زن چاک یعنی کاروله. کارول باید همسر من می شد اما بعضی وقت ها کارها اون طور که باید پیش نمی ره به همین دلیل هم اون زن چاک شد.

کارول درست بعد از سال آخر دبیرستان استیمسون حامله شد. درسته که من و کارول از سال هشتم حتی یه قرار هم با هم نگذاشته بودیم اما در هر صورت باهاش عروسی می کردم. هر چند برنامه هایی داشتم مثل این که می خواستم به مدرسه حسابداری برم و می دونستم که بچه نمی تونه مال‌ من باشه. حتی در سال‌های پایین دبیرستان اینقدرآقا بودم که نگذارم چنین اتفاقی بیفته. اما چاکی اینطور نبود. کارول قبول کرد که بچه مال چاکه و با اون عروسی کرد.

این خلاصه ای بود از چاکی والاش. من بهش می‌گم بدبیاری. در سال دوم سرمربی تیم ورزش از روی موستانگ پدر تامارا نیوسان افتاد و عضله رانش کشیده شد و چهار دور از بازی ها عقب افتاد، چاک بود که این افتخار نصیب اش شد و درخشید. وقتی زمان برنامه موزیک آخر سال رسید به یه تیپ پر و درشت احتیاج داشتن، از قضا پتی بوید بیسلی لارنژیت گرفته بود. فکر می کنید کی جای اون رو گرفت؟ چاکی والاش.

سوء تفاهم نشه. باید قبول کنم که حتی اون موقع هم صدای عجیبی داشت، عمیق، یه صدایی مثل این که چیزی تو دهن اش بود که بقیه ماها هیچ وقت اینقدر خوش شانس نبودیم که بچشیم. چاک همیشه دخترها رو تور می کرد حتی کارول رو. به خاطر همون ها هم مبصر کلاس شد! فکر کنم نقطه  قوت اش، قدرت جسمانی‌اش بود.شلوا‌رهای جین‌ تنگ و موهای دم اسبی.

اما همه این ها بیست سال پیش اتفاق افتاد. الان مرد جا افتاده ای هستم ودیگه باید از روش گذشت. این ها به خاطر بی نزاکتی کارول بود. بعد از دبیرستان پدر چاک صاف اون رو برد سر کار خانوادگی‌شون و اون جا مدیر اجرایی شد. همان زمان من کالج رفتم. همه چی خوب پیش می رفت تا زمانی که پای پدرم با کمباین صدمه دید و مادرم هم یه جور سندرم نادر ناشی از پرورش خوک گرفت. مجبور شدم برای کمک به اون ها به خونه برگردم. اون جا در استیمسون فقط یک جاست که می تونی کاری کنی که کشاورزی نباشه اون هم کارخانه ساخت بدنه اتوبوس های مدرسه والاشه.

حالا نمی خوام وانمود کنم که حسابدار حرفه ای هستم چون نیستم اما در مورد اعداد استعداد خوبی دارم. چاک این موضوع رو از روی نمره های دبیرستان استیمسون می دونست ضمن این که چهار واحد دانشگاهی هم گذرونده بودم. شرکت والاش فوری من رو رییس اداره حسابرسی کرد.

مردم شاید در باره ساخت بدنه اتوبوس مدرسه چیزی ندونن.اما من می تونم به شما بگم بدنه اتوبوس یعنی صندلی های فلزی کمی بزرگ تر از هیکل یک پسر بچه، به رنگ متالیک زرد با فلاشرهای قرمز و کهربایی بزرگ. یک فن مهندسی هم برای باز کردن در تا شو جلواز بیرون بکار می ره اما موضوع ما به حسابرسی یا طرح و ساخت بدنه اتوبوس مربوط نیست.

قضیه در مورد چاک و تقلید اون از الویسه. نمی دونم شاید برای اینه که چاک بیشتر از من این جا بوده اما چون اون رییس شرکت شده بود به نظر نمی رسید که دیگه علاقه ای به امور شرکت داشته باشه. در واقع این سال آخر تقریبا" همه کار ها را من پیش می بردم. یه مقدار به خاطر این که در این کار بهتر از اونم اما بیشتر به خاطر این که چاک فکر می کنه می تونه الویس بشه.

خط ریش گذاشته و به جای این که بذاره مثل من موهاش به طور طبیعی خاکستری بشه موهاش رو سیاه رنگ می کنه . نفرت انگیزه. نه فقط به خاطر اون موهای پف کرده بلکه همین طوراون دگمه های روی بلوزش. بله از دو سال پیش که پدرش دیگه سرکار نیومد کراوات هم نمی زنه.

در گردش سالانه شرکت چاک با لباس سفید و طلایی و سه نفر  همخوان و ارکستر کامل حاضر شد من فکر کردم لباس کشی و چسبان پوشیده. مردهایی که در آن خط کار می کردند اون رو تشویق می کردند اما چه معنی ای می داد؟ اون ها دویست و شصت و یک روز ونیم در سال برای او کار می کردند ( به جز سه هفته تعطیلات برای عده ای که بیش تر ازپنج سال سابقه کار داشتند.)

و کارول! او با دامن کوتاهی از جنس لطیف به شرکت اومد. مایه خوشحالی چاک بود. اما خوب مسلما" باید می تونست چون با چاک سیصد و شصت و پنج روز کامل در سال بدون هیچ تعطیلی برنامه ریزی شده ای زندگی می کرد. هنوز زن جذابیه. هر زن بالای چهل سالی نمی تونه چنین دامنی بپوشه. موهای پلاتینی‌اش هم که تیپ خوبی به اون می داد. کلاس چاک رو خیلی بالا می برد. وقتی زیر صحنه خم شد که بپرسه دوست دارم سرمیز شخصی اون ناهار بخورم، می تونستم بگم که بالاخره از مرد بی مایه ای به اسم چاک خسته شده. همینطور می تونستم بفهمم که چقدر می تونستیم به زندگی پر رنج و خالی همدیگه معنی بدیم.

این موضوع باعث شد که نقشه ای بکشم. می دونستم که ماه مارس نزدیک می شه. چاک مبلغ لازم برای شرکت در مسابقه شبیه ترین مرد به الویس رو پرداخته بود. به یقین اون تنها مرد دنیا نیست که فکر می کنه می تونه جای الویس رو بگیره. ظاهرا" 136 احمق مو موس زده دیگه هم همینطور فکر می کنن. این یک جنگ بین الویس ها بود. به هر حال از آن جا که حدود هجده هفته از مرخصی ام رو نگه داشته بودم برای دو هفته اش درست زمان مسابقه تقاضا دادم. رنگ موی موقت سیاه خریدم و یک دماغ پهن برای شبیه شدن مثل اونی که الویس آخرها دوست داشت و یک اتاق در هتلی که مسابقه الویس برگزار می شد رزرو کردم. به هر حال اسم واقعی ام رو ندادم. حتی در مسابقه هم اسم نویسی نکردم.

نقشه خوبی بود با ید بگم عالی بود. پلیسی رو تصور کنین که گزارش کاملی از قتل الویسی که شبیه الویسه اونم در شهری که صد و سی و هفت الویس دیگه در اون پرسه می زنن دستشه. کی می تونست توضیحی بده؟ حتی لازم نبود مخفی بشم. من خیلی راحت وارد سالن بزرگ اتاق الویس شدم، اسلحه ام رو کشیدم و الویس مورد نظرم رو کشتم ، تفنگ رو انداختم و قبل از این که هیچ کدوم الویس ها بتونن تکون بخورن از اون جا خارج شدم.

بلافاصله با هواپیما به استیمسون برگشتم . سرو کله ام رو شستم. صبح سر کار رفتم. اگه  گفتین کی اونجا بود؟ چاکی والاش، سومین برنده مسابقه شبیه های الویس. لازم نبود نگران این باشم که کسی از من در مورد تعطیلاتم در کنوشا بپرسه. همه چشم ها مثل همیشه متوجه چاکی بود. او پر از اخبار مربوط به مسابقه و قتل بود. به نظر می رسه الویس شماره 2 اونی که کشته شد در سه ایالت دیگه به دلیل قتل تحت تعقیب بود. گلوله ای که اونو کشت فقط از کنار چاک رد شده بود و کمی زخمی اش  کرده بود و حالا همه با اون مثل یک قهرمان رفتار می کنن. عکس های چاک روی روزنامه، مجله ها، همه جا هست. حتی مردمی که انتظار می رفت فهمیده تر باشن با اون مثل یک ستاره برخورد می کردن به خصوص کارول کارش به جایی رسید که از من پرسید دوست دارم اونا رو تا فرودگاه ببرم چون ظاهرا" هتلی که مسابقه در اون برگزار شده بود شهرتی پیدا کرده و تصمیم گرفته بود که  قهرمان و زن قابل ستایش اش رو یک هفته مهمان کنه.

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در - و ساعت -