تبلیغات

ایده های کلنل / گی دو موپاسان/برگردان:مهنازدقیق نیا

 كلنل لاپورت گفت: « اگرچه من پیر و نقرسی هستم و پاهایم به سفتی دو تكه چوب است اما با این حال اگر یك زن زیبا به من بگوید از سوراخ سر سوزنی بپرم ، مثل دلقكی كه از حلقه ای بپرد این كار را خواهم كرد. حتی می توانم در این راه بمیرم. این در خون من است . من یك ژیگولوی پیر هستم، یكی از آن بچه های قدیم. یك زن زیبا تا سر پنجه های مرا به لرزه در می آورد!» « از این بابت در فرانسه همه ما مثل هم هستیم. ما هنوز شوالیه ایم ، شوالیه های عشق و طالع تا زمانی كه خداوند پاسداری از آن ها را ممنوع اعلام كرد ، اما هیچكس نمی تواند زن را از قلب ما بیرون ببرد. او آنجاست و تا زمانی كه فرانسه روی نقشه اروپاست می تواند مرتكب هر حماقتی بشود . حتی اگر فرانسه از نقشه پاك شود باز مردان فرانسوی وجود خواهند داشت.» به ژوپیتر قسم ، وقتی در حضور زن زیبایی هستم احساس می كنم به انجام هر كاری قادرم. وقتی نگاه های نافذ او را روی خودم حس می كنم آن نگاه های دستپاچه كننده اش را كه خون را به آتش می كشد دوست دارم كاری كنم ، نمی دانم چه كار مثلن دوئل كنم ، كمان بكشم، اسباب اثاث خرد كنم كه نشان بدهم من قوی ترین ، شجاع ترین ، جسورترین وفداكارترین مردها هستم. « اما فقط من نیستم ، به یقین فقط من نیستم، كل ارتش فرانسه مثل من هستند. قسم می خورم از یك سرباز عادی گرفته تا ژنرال ما همه وقتی پای زنی در میان باشد سر شوق می آییم از پیش قراول تا پس قراول. یادتان می آید ژاندارك ما را به چه كاری وادار كرده بود؟ شرط می بندم اگر فرماندهی ارتش در شب سدان به عهده یك زن بود ما خطوط پروسی ها را در هم شكسته بودیم و به ژوپیتر قسم تسلیحاتشان را هم غارت می كردیم. پاریس و من خاطراتی از جنگ را به یاد می آورم كه ثابت می كند ما در حضور زنان قادر به انجام هر كاری هستیم. " من یك كاپیتان بودم ، یك كاپیتان ساده . فرمانده یك گروه دیده بان كه از منطقه ای محاصره شده به وسیله پروسی ها در حال عقب نشینی بودیم. محاصره شده بودیم. نیم مرده و نیم خسته و گرسنه در حال فرار بودیم. ناچار بودیم قبل از طلوع روز به بار سور تن برسیم و گرنه قتل عام می شدیم. نمی دانم چه طور ترتیب فرار را دادیم. به هر حال ما دو واحد بودیم كه باید در طول شب از میان برف با شكم های گرسنه حرحت می كردیم. با خودم فكر كردم: تمام شد . این شیطان های بیچاره من هرگز موفق نخواهند شد. از روز قبل چیزی نخورده بودیم و تمام روز در آغلی پنهان شده بودیم . برای این كه سردمان نشود به هم چسبیده بودیم. نه می توانستیم حرف بزنیم و نه حتی تكان بخوریم و نا منظم مثل آدم های خیلی خسته خوابیده بودیم. ساعت پنج هوا تاریك بود كه نور كمرنگی روی برف ها تابید . من مردها را صدا كردم. بعضی ها بلند نشدند . قادر به حر كت یا ایستادن نبودند . از سرما و گرسنگی چوب شده بودند. "جلوی ما فضایی هموار وپهن بود . برف هنوز مثل پرده ای می بارید. دانه های درشت مثل دانه های ذرت كه همه چیز را زیر پوششی سفید و یخ زده ؛ پوششی از پشم یخی می پوشاند آدم فكر می كرد دنیا به آخر رسیده. « بیاید بچه ها ، بیایید شروع كنیم.» « به برف ضخیم كه هنوز در حال باریدن بود نگاه كردند وبه نظر می رسید با خود فكر می كنند : بسه دیگه ، همین جا باید بمیریم. اسلحه ام را كشیدم و گفتم: اولین مردی كه از دستور سرپیچی كند خواهم زد و به این شكل آن هابه كندی بلند شدند مثل مردهایی كه پاهایشان دیگر به درد نمی خورد. چهار نفر از آن ها را به صد یاردی برای دیده بانی فرستادم. بقیه هم با آشفتگی دنبال آن ها به راه افتادند . بدون مقصد و در هم و برهم راه می رفتند. قوی ترین آنها را در عقب صف قرار دادم تا با فشار سر نیزه تنبل های جلویی را به راه رفتن وادار كنند. « به نظر می رسید برف می خواهد همه ما را زنده به گور كند . ذوب نمی شد و شال و كلاه های ما را پوشانده و به اشباحی تبدیل مان كرده بود. یه جور روح مرده سرباز های خسته. به خودم گفتم: امكان نداره بتونیم از این مهلكه جون سالم به در ببریم مگه این كه یه معجزه ای بشه. « گاهی وقت ها مجبور می شدیم چند دقیقه ای به خاطر عده ای كه نمی تونستن دنبالمون بیان توقف كنیم و آن موقع هیچ چیزی جر صدای بارش برف شنیده نمی شد، آن صدای مبهم تقریبا" غیر قابل تشخیص از بارش دانه های برف ایجاد می شد. بعضی ا ز مردها خو دشون رو می تكوندن ، آن بقیه حركت نمی كردن و من دوباره دستور دادم راه بیفتن. تفنگ هارا به دوش برده و با پاهای خسته ادامه دادیم كه ناگهان دیده بان ها برگشتند. از جلو صداهایی شنیده بودند . من شش سرباز و یك گروهبان را جلو فرستادم و منتظر شدم. « یك مرتبه صدای جیغ زنی در سكوت برف های سنگین بلند شد و ظرف چند دقیقه مردها دو زندانی با خود آوردند. یك پیر مرد و یك دختر كه من به صدای آهسته سوال هایی از آن ها كردم . آن ها در حال فرار از پروسی ها بودند كه هنگام عصر خانه ی آن ها را اشغال و مست كرده بودند . پدر نگران دختر شده بود و بدون این كه به خدمتكار ها چیزی بگویند در تاریكی فرار كرده بودند. بلافاصله فهمیدم كه به طبقه مرفه ای تعلق دارند . ار آن ها دعوت كردم كه همراه ما بیایند و دوباره راه افتادیم . پیر مرد كه جاده را خوب می شناخت راهنمای ما شد. « برف بند آمد و ستاره ها بیرون آمدند و سرما شدت گرفت. دختر كه به بازوی پدرش تكیه كرده بود مثل این كه دردی داشته باشد نامنظم راه می رفت و چند بار زیر لب گفت: پدر این قدر خسته ام كه دیگه نمی تونم راه برم.» « پیر مرد خواست او را به دوش بكشد اما حتی نتونست بلندش كنه و او با آه بلندی به زمین افتاد. ماهمه دور دختر جمع شدیم و من هم بدون این كه بدونم چیكار می خوام بكنم پاهام رو با حیرت روی زمین فشار دادم . اصلن دلم نمی خواست اون پیرمرد و دختر رو آنجا رها كنم. تا یك مرتبه یكی از سربازهای پاریسی كه پاتریك صدایش می كردند گفت: بیایید رفقا باید این خانم رو با خود حمل كنیم در این صورت مثل مردهای فرانسوی عمل نكرده ایم. گفتم: بچه ها قسم می خورم كه لطف بزرگی می كنید من هم به سهم خودم كمك خواهم كرد. « به سختی در تاریكی درخت كوچكی در سمت چپ پیدا كردند و بعد از مدتی با بغلی از شاخه ها برگشتند و ازش تختی ساختن.» پاتریك گفت: چه كسی شنل اش را قرض می ده؟ اونو برای یك دختر قشنگ لازم دارم بچه ها، ده شنل به طرف اش پرتاب شد. ظرف یك لحظه دختر راحت و گرم در میان آن ها دراز كشید و شش نفر روی شانه تخت را بلند کردند. من در راس آن ها و در سمت راست قرار گرفتم و از موقعیت ام خیلی راضی بودم. « این بار چابك تر به راه افتادیم مثل این كه مست باشیم حتی می شنیدم عده ای شوخی هم می كردند. می بینید یك زن برای به هیجان آوردن مردان فرانسوی كافیست. سرباز ها گرم وشاد شده بودند . ردیف هایشان را تقریبا"‌منظم كردند. یك سرباز پیر كه از پشت تخت می آمد و منتظر نوبت اش بود تا وقتی رفیق اش خسته شد جای اون رو بگیره به مرد كنار دست اش با صدایی كه من هم تونستم بشنوم گفت:« من مرد جوانی نیستم اما هیچ چیز مثل یك زن جسارت نمی دهد.» « تقریبا" بدون توقف تا سه صبح به راه رفتن ادامه دادیم كه ناگهان یكبار دیگر دیده بان ها برگشتند و خیلی زود كل گروهان جز سایه ای روی زمین  نبود. با صدای آرام اوامرم را ابلاغ کردم و صدای خشن كشیده شدن ماشه تفنگ ها را شنیدم . آن جا میان آن دشت چیزهای عجیبی در حركت بودند. مثل این بود كه حیواناتی در آن اطراف می دویدند. مثل این كه حیوانی خودش را مثل مار باز می كرد بعد چنبره میزد بعد گلوله می شدو خودش را به طرف راست و چپ پرتاب می كرد و  متوقف می شد و حالا داشت دوباره از اول شروع می كرد. اما آن شكل حیرت انگیز نزدیك تر آمد و من یك دوجین نظامی نیزه دار در حركت كامل دیدم یكی پشت دیگری. آن ها راهشان راگم كرده بودند و سعی می كردند راه را پیدا كنند. « آن موقع اینقدر نزدیك بودند كه می توانستم صدای نفس اسب هایشان را بشنوم ، صدای نیزه هایشان ، غژغژ چكمه هایشان و فریاد زدم : آتش! شلیك پنجاه تفنگ سكوت شب را در هم شكست و بعد یك صدای گلوله شنیده شد و وقتی دود از بین رفت دیدم كه دوازده مرد و نه اسب روی زمین افتاده اند. سه اسب با سرعت عجیبی به تاخت فرار می كردند و یكی از آن ها جسد سوارش را كه پایش در ركاب گیر كرده بود وحشیانه با خود می كشید . « یكی از سرباز های پشت سر من خنده وحشتناكی كردو گفت:« فكر كنم چند تایی زن بیوه شدن! « شاید اونا متاهل بودن. سومی اضافه كرد: زیاد طول نكشید.» سری از روی تخت بلند شد. دختر پرسید: « چی شده ؟ دارین می جنگین؟» « گفتم: چیزی نیست مادموازل ، از شر یك دوجین پروسی خلاص شدیم. » او گفت: بیچاره ها ،اما چون سردش بود فوری رفت ریر شنل ها و ناپدید شد. یك بار دیگه به راه افتادیم. مدت زیادی راه رفتیم و بالاخره هوا روشن تر شد. برف كاملا" مشخص شد. درخشان و نورانی و طیف سرخی در شرق به چشم می خورد. نا گهان صدایی از دور فریاد زد: كی اونجاست؟ « كل گروهان ایستاد و من جلو رفتم كه خود را معرفی كنم. به مرزهای فرانسه رسیده بودیم. همینطور كه مردها به نشان احترام ایستاده بودند افسری سوار بر اسب نزدیك شد به او اطلاع دادم كه چه وقایعی رخ داده. وقتی چشم اش به تخت افتاد پرسید: آنچا چی دارید؟ « فوری سر كوچكی با موهای روشن و ژولیده ظاهر شد و لبخندی زد و گفت: منم موسیو. « با این جواب مرد خنده ای از ته دل سر داد و خیال مان كاملا" راحت شد. همان موقع پاتریك كه در كنار تخت راه می رفت كلاهش را برداشت و فریاد زد: زنده باد فرانسه ! و من واقعا" تحت تاثیر قرار گرفتم. نمی دانم چرا اما فكر كردم واقعا" حرف ظریف و به جایی زده. به نظرم می رسید كه كل فرانسه را نجات داده ایم و كاری كرده ایم كه كسان دیگر قادر به انجام آن نبودند. چیزی ساده و وطن پرستانه . هرگز نمی توانم آن چهره كوچك را فراموش كنم. اگر از من راجع به طبل و شیپور می پرسیدند می گفتم كه آن ها را با یك زن زیبا عوض می كردم و به ژوپیتر قسم كه این كار حتی از نمایش مارسیلیاس هم بهتر بود. داشتن چنین مدونای مقدسی روح در سربازها می دمید . یك مدونای زنده در كنار كلنل. چند لحظه ای سكوت كرد و بعد سری تكان داده ، گفت: همه مثل هم ، ما مردهای فرانسوی همه زن ها را خیلی دوست داریم