تبلیغات

جبران خلیل جبران / ترجمه مهناز دقیق نیا

به من رحم كن ، ای روح من !

چرا اشك می ریزی ای روح من !

ضعف ام را می دانی ؟

ضربه های تیز اشك ،

 خطایم را نمی دانم .

تا  كی اشك خواهی ریخت؟

چیزی جز كلماتی انسانی

برای تعبیر رویاهایت

آرزوها  و اوامرت ندارم.

به من نگاه كن ، روح من ،

همه هستی ام را در تمنای آموزه هایت سپری كردم.

بر چگونگی رنج ام  تعمق كن ! به دنبال تو

هستی ام سپری شد.

قلب ام بر تخت بزرگی می كرد

 اكنون زیر یوغ بردگیست

صبر ، همراهی بود

 اكنون در مقابلم قد علم كرده

جوانی امیدم بود

 اكنون غفلت ام را به سوال می كشد

روح من، چرا این همه طلب می كنی ؟

لذت را بر خود حرام كردم

از شادی هستی گذشتم

در پی آنچه تو وادارم كردی

برای آزادیم

چرا كه عدل ، شكوه توست.

به من رحم كن ، روح من

با عشق لبریزم كردی تا زمانی كه نتوانم بارم را بر دوش كشم.

تو وعشق بایدهای جداناشدنی هستید،

ماده و من ضعف های جدا ناشدنی

آیا این كشمكش پایانی نخواهد داشت

میان قدرت و ضعف؟

 به من رحم كن.

بخت را ورای دستاورد، نشانم دادی

اقبال و تو، ساكن قله كوه

بینوایی و من، ترك شده در قعر دره

كوه و دره وحدتی خواهند یافت؟

به من رحم كن ، روح من

زیبایی را نشان دادی و پنهان اش كردی

زیبایی و تو، ساكنین نور

من و جهل، گره خورده در تاریكی

آیا نور به ظلمت یورش خواهد برد؟

در نهایتی،خشنودیت فرا می رسد

و اكنون در انتظار، شادی

اما جسم با زندگی در رنج است

روح من ، این گیج ا م می كند

 سوی ابدیت شتاب می كنی

این تن به آرامی سوی هلاك می رود

منتظر نمی مانی

و او تندتر نمی داند

روح من، این غم است.

 بالا می روی از جذبه آسمان

تن سقوط می كند از جذبه زمین

تسلی اش نمی دهی ، سپاست نمی گذارد

 روح من این بدبختی است

در خرد اوج غنایی، تن در ادراك ضعیف است

تو سازش نمی كنی

  او اطاعت

 روح من این اوج رنج است

در سكوت شب ملاقات می كنی

محبوب را ، از شهد حضورش لذت می بری

 تن در قربانگاه امید و جدایی

روح من این شكنجه ایست هولناك

به من رحم كن ای روح من