¿متن کامل کتاب نیروی قصد اثر وین دایر/برگردان: مهناز دقیق نیا
جمعه 15 شهریور 1387

کتابی که اکنون در دست شماست و تمامی اطلاعاتی که در آن است روزی ایده بی شکلی از قلمرو نادیدنی قصد بوده است. این کتاب با نیروی قصد به قصد جهان جهان مادی با به کار گیری تمامی اصول در مورد این جهان نگارش شده است.
از مقدمه کتاب
www.4shared.com/file/60697664/84b12d0a/__online.html
دریافت کامل متن کتاب پی دی اف
نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1387 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در جمعه 15 شهریور 1387 و ساعت 07:09 ق.ظ
¿جشن مرگ/اوکتاویو پاز /مهناز دقیق نیا
شنبه 26 مرداد 1387
اکتاویو پاز به عنوان برجستهترین نویسنده و منتقد مکزیک شهرت دارد.
اوکتاویو پاز برنده جایزه نوبل1990 ادبیات و دریافت کننده جایزه صلح فرانکفورت و جایزه نویشتات است.
او بیش از 25 کتاب شعر و داستان دارد. او شاعر، مقاله نویس، نمایشنامهنویس، فیلسوف اجتماعی و منتقد بود، همچنین به عنوان یک سیاستمدار مکزیکی در فرانسه و ژاپن و به عنوان سفیر درهندوستان خدمت کرده است. متن زیر از کتاب «هزارتوی تنهایی» یکی از قدیمیترین آثار وی در باره مکزیک و مردم آن، ویژگیها و فرهنگ این کشورانتخاب شده است.
مکزیکی تنها، به جشنها و همایشهای عمومی عشق می ورزد.اواز هر موقیعتی برای جمع شدن، از هر دستاویزی برای توقف زمان و یادبود انسانها از طریق جشنوارهها و یا مراسم آیینی استقبال می کند. ما مردمانی مذهبی هستیم و این ویژگی تخیل و احساس ما را غنی می کند.
هنر برگزاری جشنوارهها و اعیاد مذهبی در بسیاری از کشورها کم ارج است اما درمکزیک اینطور نیست. تنها در چند مکان از د نیا می تو ان در نمایشهایی چون اعیاد مذهبی بزرگ مایا با رنگهای تند، لباسهای عجیب و غریب و رقص، آتش بازی و در هم لولیدنهای خستگی ناپذیر شرکت کرد: میوه، آب نبات، اسباب بازی و سایر چیزهای دیگر در چنین روزهایی در میادین و بازارها ودر هوای آزاد فروخته می شود.
تقویم ما مملو از جشنوارهها و اعیاد است.
یعنی روزهای مشخصی که تمامی کشور از روستاها تا بزرگ ترین شهرها به افتخار باکره گوادلالوپ و یا بنیتو خوارز دعا می کنند، فریاد می زنند، مست می شوند و فریاد می زنند.
همه ساله در پانزده سپتامبر در ساعت یازده شب ما عید گریتو ( فراخوان پدرایدالگو برای جنگ با اسپانیا) را در تمامی میدان های عمومی جشن میگیریم و توده های هیجان زده یک ساعت تمام فریاد می کشند... شاید بهتر است که برای بقیه سال ساکت بمانند. در طی روزهای قبل و بعد دوازده دسامبر (جشن باکره گوادالوپ) زمان توقف کامل می رسد و به جای راهگشایی به سوی فردایی فریبنده که همیشه خارج از دسترس است، یک امروز کامل و عالی را همراه با رقص و جشن و سرورناشی از ارتباط با مکزیک کهن و پر رمز و راز به همه شهر وندان تقدیم می کنند.
زمان تسلسل ندارد، چیزی می شود که در اصل بوده و هست: حالی که در آن گذشته و آینده تلفیق می شوند.
اما جشنهایی که کلیسا و دولت برای کشور ترتیب می دهند کافی نیست. حیات هر شهر و روستا توسط یک حامی مقدس اداره می شود که فیض او با صمیمت نظام یافته ای جشن گرفته می شود.
کشورهای همجوار نیز جشنواره ها و مراسم و نمایشگاههای سالانه خود را دارند و هر یک از ما نیز ملحد یا کاتولیک و یا هر چیز دیگری روز مقدس خود را داریم. برای ما ممکن نیست بتوانیم تعداد جشنها و زمان و هزینههایی که صرف آنها می شود محاسبه کنیم.
به خاطر می آورم که چند سال پیش از شهردار روستایی نزدیک «میتلا» پرسیدم:« در آمد اداره روستا چقدر است؟»
او پاسخ داد:« حدود 3000 پزو در سال. ما خیلی فقیریم. اما فرماندار و دولت فدرال همیشه در هزینهها به ما کمک می کنند.»
وقتی پرسیدم که این 3000 پزو صرف چه چیزی می شود؟
پاسخ داد:« بیشتر برای جشنها آقا. روستای کوچکی هستیم اما دو حامی مقدس داریم.»
این جواب تعجب آور نیست. فقر ما قابل اندازه گیری با ولخرجی و تعطیلیهای ما است چیزی که کشورهای ثروتمند کم دارند و وقت و آرزوی آن را هم ندارند به خاطر این که آن را ضروری نمی دانند. آنها کارهای مهم تری دارند و معمولا خود را در گروه های کوچک سرگرم می کنند. توده های مدرن از اجتماع افراد تنها تشکیل می شوند. در پاریس و نیویورک در مناسبت های بزرگ، زمانی که مردم در استادیوم و یا میدانها برای اجتماعات جمع می شوند، کمی تعداد آنها قابل ملاحظه است. این اجتماعات از جفتها و گروههایی کوچک تشکیل می شوند، آنها فاقد اجتماعاتی با هدف محو فردیت و رستگاری جمعی هستند.
اما چطور یک مکزیکی بیچاره می تواند بدون دو یا سه جشن در سال که برای فقر وبدبختی او ترتیب داده شده زندگی کند؟ این جشنها تنها تجملات ما هستند. آنها جایگزین تئاتر و تعطیلات، آخرهفتههای آنگلوساکسون و کوکتل پارتی ها و دعوتهای بورژوایی و قهوه خوری مدیترانه ای یا حتی بهتر از آنها می شوند.
در تمامی این مراسم اعم از ملی یا محلی، تجاری یا خانوادگی، مکزیکی آزادانه حرف می زند. این مراسم برای او فرصتی هست تا خودی نشان دهد وهمچنین با خدا، کشور، دوستان یا خویشاوندان صحبت کند. در طی این روزهامکزیکی ساکت، سوت می زند، فریاد می کشد، می خواند، آتش بازی می کند و تیر هوایی شلیک می کند. تنش های خود را تخلیه می کند و فریاد او چون فشفشه هایی که خیلی دوست داریم به آسمانها صعود می کند. در نورهای سبز، قرمز ، آبی و سفید منفجر و با دنبالهای از جرقههای طلایی با گیجی به زمین می افتد.
این شبی است که دوستانی که ماهها جز نزاکت و ادب چیزی رد وبدل نکرده اند با هم مست می کنند، به هم اعتماد می کنند، برای هم گریه می کنند، کشف می کنند که برادرند و گاهی هم برای اثبات آن همدیگر رامی کشند. شبی که پر از آوازها و فریادهای بلند است وعاشق ، معشوق خود را با ارکستر بیدار می کند. لطیفهها و گفتگوها از بالکن به بالکن و از پیاده رو به پیاده رو نقل می شوند. خندهها و فحشها مانند پزوهای نقره ای برق می زنند. گیتارها بیرون آورده می شوند. این درست است که گاهی اوقات این شادی با وضع بدی در بحث و جدل، توهین، شلیک گلوله و چاقوکشی خاتمه می یابد، اما اینها نیز بخش هایی از جشن هستند چرا که مکزیکی به دنبال سرگرمی نیست. او در جستجوی فرار از خود است، پریدن از دیوار تنهایی که در تمام مدت سال به او اعتماد به نفس می دهد. همه چیز با خشونت و جنون همراه است. روح آنها چون رنگ ها و صداها و احساسات منفجر می شود. آیا آنها خدا را فراموش کرده و چهره اصلی خود را نشان میدهند؟ هیچکس نمی داند. مسئله مهم بیرون رفتن، بازکردن راهی در هیاهو، مردم، رنگها و میگساری است. مکزیک جشن گرفته است و این جشن با نورها و شوریدگی، سوی درخشان سکوت، بی تفاوتی و کم حرفی و اندوه ما است.
بنا به جامعه شناسان فرانسوی، جشنواره یک افراط و یک هزینه است. بوسیله این زیاده روی جامعه خود را در مقابل رشک خدایان یا بشریت حمایت می کند. قربانی ها و هدایا، خدایان و یا روسا ی مقدس را تسکین می دهد یا اینکه برای آن ها نوعی رشوه بشمار می رود. هدر دادن پول و صرف انرژی غنای جامعه را در هر دو مورد تضمین می کند. این افراط مدرکی بر سلامتی، نمایشی از فراوانی و قدرت یا یک دام جادویی است چرا که ولخرجی تلاشی برای جذب فراوانی است. پول ، پول می آورد. زمانی که زندگی فراموش شود، حضور آن افزایش پیدا می کند. عیاشی، هزینه ای جنبی و مراسمی برای احیاء نسل است. هدرکردن استحکام می آورد. جشنهای سال نو درهرفرهنگی چیزی بیش از یک تاریخ درتقویم را آشکار می کنند. روز یک مکث است: زمان متوقف و یا شاید تقریبا" منهدم شده است. آیین هایی که مرگ زمان را جشن می گیرند قصد تولد دوباره آن را دارند چرا که آن ها نه فقط پایان یک سال کهنه بلکه آغاز یک سال نو را نیز علامت گذاری می کنند.
هر چیزی عکس خود را جذب می کند. پس، کاربرد جشن از چیزی که فکر می کنیم مفید تر است: هدر دادن پول ثروت را جذب می کند و مثل اندوختههای دیگر، ذخیره ای بشمار می رود که برگشتیهای آن قابل اندازه گیری و شمارش نیست. چیزی که جستجو می شود توانایی، حیات و سلامتی است. از این جنبه، جشن مانند هدیه و موهبت یکی از قدیمی ترین شکل های اقتصاد است.
همیشه این تعبیر از نظر من ناکامل بوده است. جشنواره در طبیعت خود مقدس است، چه تحت اللفظی و چه تمثیلی و بالاتر از تجلی غیر معمول باشد. با قوانین خاص خود اداره می شود، قوانینی که آن را از سایر روزها جدا می کند. منطق، نظام اخلاقی و حتی اقتصادی خاصی دارد که اغلب با معیارهای همه روزه مغایر است. تمام این مسائل در جهانی افسون شده رخ میدهند: زمان به گذشته افسانهای یا به حال کامل برمی گردد، فضا و صحنه جشن به دنیایی مزین با شادی تبدیل می شود ومرم شرکت کننده تمام انسانها یا درجات اجتماعی را به گوشهای انداخته و برای لحظه ای به خیال های زنده بدل می شوند و همه چیز طوری صورت می گیرد که گویی آنطور نبوده، مثل یک رویا اما هر چه که باشد عملکردهای ما روشنایی بزرگتر و جاذبه متفاوتی دارد. آن ها معانی دیگری به خود می گیرند و با آنها ما تعهدات تازه ای را گردن می گیریم. ما بارهای زمان و دلیل خود را بر زمین می گذاریم.
در جشنهای خاصی، نشانه های نظم ناپدید می شوند. هرج و مرج برگشته و بی بند و باری حاکم می شود. هر چیزی مجاز است: سلسه مراتب همیشگی همراه با تمایزات اجتماعی، جنسی، روحی و تجاری همه محو می شود. مردان خود را چون زنان، مردان اشرافی چون بردگان و فقرا چون ثروتمندان می شوند. ارتش، روحانیت و قانون مورد تمسخر قرار می گیرند. حرمت شکنی و کفر گویی می کنند. عشق به بند و باری تبدیل می شود. گاهی جشن به توده سیاهی تبدیل می شود. قوانین، عادت ها و مراسم همه مختل می شوند. مردم محترم اظهارات پر نزاکت و لباسهای محتاطانه را که آنها را متمایز می کند کنار گذاشته و لباسهای رنگی نمایش به تن می کنند، پشت نقابی مخفی شده و از خود می گریزند.
بنابراین جشن تنها یک افراط نیست، بلکه یک زیاده روی آیینی از چیزهایی است که بطور دردناکی در سایر مدت سال انباشته شده است. همچنین یک طغیان و یک غوطه ناگهانی در هستی ناب و بی شکل است.
با این جشن ها جامعه خود را از معیارهایی که ایجاد کرده رها می کند. خدایان، اصول و قوانین را مورد تمسخر قرار داده و نفس خویش را انکار می کند.
جشن به طور تحت اللفظی یک قیام است، جامعه درآشفتگی ناشی از آن حل و غرق می شود تا جاییکه گویی سازوارهای است که بر طبق قوانین و اصول معینی اداره می شود. اما در خود، درهرج و مرج اصلی خود یا در آزادی غرق می شود. همه چیز وحدت می یابد، خوب وبد، روز و شب، مقدس و غیر مقدس. همه چیز بیرون می آید، فردیت خود را گم می کند و به توده آغازین بر می گردد.
جشن یک تجربه عظیم است، تجریه ای از بی نظمی، اتحاد دوباره عناصر ضد و نقیض در جهت ایجاد تحولی در زندگی. مرگ آیینی تولدی دوباره را رواج می دهد، تهوع اشتها را زیاد می کند، عیاشی در خود عقیم می شود. پرباری زمین را تجدید می کند. جشن بازگشتی به وضعیت بی تفاوتی، پیش زایشی یا پیش اجتماعی است. بازگشتی است که در عین حال شروع نیز بشمار می رود در مطابقت باگویشی که در روند اجتماعی خطر محسوب می شود.
از غوطه خوردن در بی نظمی، خلوص و استحکام گروهی پدیدار می شود. خود را در اصل خویش، در بطنی که از آن به وجود آمده غوطه ور می کند. به عبارت دیگر ، جشن جامعه را به عنوان یک سیستم سازمان یافته از اصول و شکل های نابرابر انکار و بعنوان منبعی از انرژی خلاق تایید می کند. این یک «خلقت دوباره»واقعی است، که درست برعکس تفریح و سرگرمی به معنی تعطیلات مدرن است که هیچ آیین و رسومی ندارد و کاملا" مانند دنیایی که اختراع کرده فردی و عقیم می شود.
در طول مدت جشن ، جامعه با خود ارتباط برقرار می کند. اعضاء آن به هرج و مرج وآزادی اصلی برمی گردند. ساختارهای اجتماعی در هم شکسته می شوند و روابط جدید، قوانین غیر منتظره، سلسله مراتب بی ثبات به وجود می آید. در بی نظمی عمومی هر کسی خود را فراموش و وارد موقعیتها ومکانهای ممنوعه می شود. مرزهای بین تماشا گر و هنرپیشه ، افراد رسمی و خدمتکارها پاک می شوند. همه در جشن شرکت می کنند، در گردباد آن گرفتار می شو ند. درهر حالت، خصوصیت و معنای جشن یک مشارکت است و این وجه تمایزآن با سایر مراسم است. غیرروحانی و مذهبی، عیاشی یا لهو و لعب. جشن یک حرکت اجتماعی بر اساس مشارکت کامل تمامی شرکت کنندگان است.
با سپاس از جشن ها، مکزیکی فردیت خود را به روی همه باز می کند، مشارکت می کند، با سایر مردم و یا ارزشهای کهنهای که به هستی سیاسی و مذهبی او معنا می د هند ارتباط بر قرار میکند. این مهم است که کشور پر اندوهی چون کشور ما جشن های پرشور متعددی داشته باشد . وفور، درخشندگی و هیجان و شوقی که در آن شرکت می کنیم، همه اینطورنشان می دهند که بدون آنها منفجر می شویم. حتی اگر لحظهای باشد، آن ها ما را از انگیزهای پرمانع، آرزوهای تحریک پذیر که با خود همراه داریم آزاد می کنند. اما جشن مکزیکی به سادگی بازگشتی به وضعیت اصلی آزادی بی شکل و بدون معیارنیست ، مکزیکی در جسجتجوی بازگشت نیست او در راه فرار از خویش و گذشتن از خویش است. جشن های ما انفجار است. مرگ و زندگی ، غم وشادی، موسیقی و سرو صدای محض نه برای بازسازی و شناخت خود بلکه برای بلعیدن یکدیگر بهم رسیده اند. هیچ جشنی به شادی یک جشن مکزیکی وجود ندارد اما البته هیچ چیز هم به غم انگیزی آن نیست. شب جشن، شب سوگواری نیز هست.
اگر ما خود را در زندگی روزمره پنهان کنیم، در گردباد جشن تخلیه می شویم.
این چیزی بیش از گشودن خویش است، خود را از هم گسیخته می کنیم.همه چیز، موسیقی، عشق، دوستی در خشونت نابسامانی پایان می یابد. حالت جنون آمیز جشن ها وسعت بسته بودن ارتباط ما را با دنیا بواسطه تنهایی ما نشان می دهد. ما با شوریدگی، آوازها و فریادها با وراجی های تک نفره آشنا هستیم اما با حرف زدن دو نفره خیر. جشن های ما مانند اعتقادهایمان، عشق هایمان، تلاش هایمان به نظم دادن مجدد جامعه، نقض خشونت بار مسائل قدیمی و از پیش تعیین شده است.
هر بار که سعی می کنیم خود را بیان کنیم آن را نقض می کنیم و جشن تنها نمونهای از این نقض خشونتبار است. نام بردن از دیگر چیزها دشوار نیست، چیزهایی که همانقدر واضح هستند، بازیهای ما که همیشه اغراق امیز هستند، اغلب کشنده، مصرف بی بند و بارانه ما، درست برعکس سرمایه گذاریهای محتاطانه. مکزیکی مایوس ناگهان در خود منفجر می شود، سینه چاک می کند و خود را نشان می دهد، هر چند که اینکار را با خاطری آسوده و مرزی در هزارتوی صمیمیت شرم اور یا وحشتناک خود انجام نمی دهد. بی پروا نیستیم اما صمیمیت ما می تواند به چنان نهایتی برسد که یک اروپایی را بترساند. رفتار انفجاری، احساساتی، و حتی گاهی اوقات افتخارآمیز ما که خود را در آن محصور می کنیم مدرکی است بر اینکه چیزی ما را پای بست و خفه می کند. چیزی مارا از هستی باز می دارد و از آنجا که نمی توانیم یا جرات نمی کنیم که با خود روبرو شویم به جشن ها متوسل می شویم که ما را در پوچی پرتاب می کنند در مستی خلسه آوری که در خارج از خودمان مشتعل می کنیم، در آن تیری که به هواشلیک می کنیم یا آن فشفشه ای که به آسمان پرتاب می کنیم.
مرگ آینهای است که بیهودگی زندگی ما را منعکس می کند. سردرگمی کامل ناهمگون عملکردها،غفلتها، افسوسها و امیدهایی که زندگی هر یک از ما در مرگ پیدا می کند نه معنا و توضیح آن بلکه انتهای آن است. مرگ تعریف زندگی است، یک مرگ زندگی را در شکلی ثابت تصویر می کند. ما تغییر نمی کنیم بلکه ناپدید می شویم . مرگ های ما زندگی های ما را روشن می کنند. اگر مرگ ما از معنا تهی است زندگی هایمان نیز از آن تهی بوده است.
در نتیجه هنگامی که کسی با مرگی خشونت بار می میرد، به نا چار می گوییم به چیزی که میخواست رسید. هر یک از ما با همان مرگی که چشم به راهش بوده ایم می میریم. مرگی که از آن خود کرده ایم. مرگ یک مسیحی با یک سگ راه هایی از مرگ هستند که راه هایی از زندگی را انعکاس میدهند.
اگر مرگ راز ما را فاش کند و ما به نحو بدی بمیریم، دردآور است چرا که ما باید آنطور که زندگی کرده ایم بمیریم. مرگ نیز مانند زندگی قابل انتقال نیست. اگر ما به شیوه ای که زندگی کرده ایم نمیریم، به این دلیل است که زندگی ما از آن ما نبوده است به ما تعلق نداشته، درست مانند مرگ بدی که ما را می کشد و به ما تعلق ندارد.. به من بگویید چگونه می میرید تا بگویم که هستید.
تقابل مرگ و زندگی برای مکزیکی باستان به اندازه ما مطلق نبوده است. زندگی به مرگ وسعت می یافته و بر عکس. مرگ نه پایان طبیعی یک زندگی بلکه مکثی از یک دور بی پایان بوده است. زندگی، مرگ و رستاخیز مراحلی از یک فرایند کیهانی بوده که خود را بطور ممتد تکرار می کرده است. زندگی، کاربردی بیش از جریان یافتن به سوی مرگ نداشته، خلاق و مکمل آن و مرگ به نوبه خود پایانی در خود نبوده است انسان گرسنگی سیری ناپذیر زندگی را با مرگ سیر می کرده است.
قربانی کردن دو هدف داشت: از سویی انسان در فرایند خلقت شرکت می کرد و درعین حال بدهی های نژادی اش را به خدا ادا و همچنین از این راه زندگی کیهانی و اجتماعی اش را تداوم می بخشید.
نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
¿مدل میلیو نر/اسکاروایلد/مهناز دقیق نیا
سه شنبه 21 خرداد 1387
اگر پولدار نباشی، جذابیت خالی هیچ فایده ای ندارد. عشق و عاشقی برای پولدارهاست و به درد بیکاره ها نمی خورد. انسان های فقیر باید عمل گرا و عاری از تخیل باشند. درآمد ثابت داشتن از جذابیت بهتر است. این ها حقایق بزرگ زندگی مدرن هستند که «هاگی ارسکین» هیچوقت نفهمید.
بیچاره «هاگی»! باید قبول کنیم که او آدم مهمی نبود. هرگز در زندگی کاری ارزنده و یا حتی کار بدی از او سر نزد. اما با آن موهای قهوه ای پرپشت، نیمرخ متناسب و چشم های خاکستری بی اندازه خوش قیافه به نظر می رسید. با مردها به اندازه زن ها صمیمی بود. جز پول درآوردن همه کاری انجام میداد. پدرش یک شمشیر شوالیه ای و پانزده جلد کتاب تاریخ جنگ برای او به ارث گذاشته بود. «هاگی» اولی را از بالای آینه اش آویزان کرد و دومی را در قفسه ای بین «راهنمای راف و مجله بیلی» گذاشت و با دویست تا در سال که یک عمه پیر برای او مقرر کرده بود به زندگی ادامه داد.
هر کاری را امتحان کرد. شش ماه برای یک دلال کالا شدن تلاش کرد اما از یک پروانه میان خرس ها و گاوها چه کاری ساخته است؟ مدت کمی بیشتر از آن تاجر چای شد اما خیلی زود از پیکو ( چای مرغوب) و سوچونگ خسته شد. بعد فروش شری ( شراب خشک) را امتحان کرد که جواب نداد چون شری زیادی خشک بود. نهایتا" یک هیچ شد، یک مرد جوان بی فایده، دلپذیر، خوش قیافه و بیکار.
کارها با عاشق شدن او بدتر هم شد. دختری که دوست داشت لارا مرتون بود. دختر سرهنگ بازنشسته ای که درهند دچار سوء هاضمه دائم شده بود. لارا عاشق پدر و پدر هم آماده برای بوسیدن بند کفش های او بود.
آن ها خوش تیپ ترین زوج لندن بودند. سرهنگ از «هاگی» بدش نمی آمد اما صحبت نامزدی در کار نبود.
یک صبح سر راهش به پارک هلند، جایی که مرتون ها زندگی می کردند، یکی ازدوستان نزدیک اش آلن تره وور را دید. او یک نقاش بود. در واقع عده کمی از چنین موقعیتی در می روند. طرف یک هنرمند بود، از آن ها که بسیار کمیاب هستند. آلن مرد قوی و خشنی با چهره ای کک و مکی و ریش قرمز بود. به هر حال وقتی قلم مو را بر می داشت یک استاد کامل بود و مردم مشتاقانه دنبال نقاشی های او بودند.
اول خیلی جذب «هاگی» شد که باید به خاطر جذابیت او بوده باشد. او گفت تنها کسانی که یک نقاش باید بشناسد افراد زیبا هستند . کسانی که نگاه کردن به آن ها لذتی هنرمندانه دارد و حرف زدن با آن ها آرامش فکری می دهد. مردان ژیگولو و زنان زیبا جهان را اداره می کنند یا حداقل باید اینطور باشد. به هر حال وقتی هاگی را بهتر شناخت، به خاطر روحیه شاد و طیبعت بی پروا و سخاوتمندش بیشتر از او خوشش آمد و به او ا جازه دائم ورود به آتلیه اش را داد.
وقتی هاگی وارد شد، دید که تره وور آخرین مراحل نقاشی را بر تابلوی فوق العاده ای از تصویر مردی گدا انجام می دهد. خود گدا روی سکوی گوشه آتلیه ایستاده بود. او یک پیرمرد چروکیده با صورتی پر چین و چروک مثل یک نسخه خطی بود و وضعیتی بسیار ترحم بر انگیز داشت. روی شانه هایش ردای قهوه ای پاره ای بود. چکمه های ضخیم اش پر از وصله بود و با یک دست بر عصایی خم شده بود در حالیکه با دست دیگر کلاه فرسوده اش را برای دریافت صدقه نگه داشته بود.
هاگی در حالیکه با دوست اش دست می داد، زیر لب گفت: «عجب مدل شگفت انگیزی»و
تره وور با صدای بلند گفت: «یک مدل شگفت انگیز؟ باید اینطور باشد. چنین گدایی را نمی شود هر روز پیدا کرد. خدای من! چه رامبراند کلیشه ایی از او ساخت.»
هاگی گفت: « مرد بیچاره، چقدر بدبخت به نظر می آید. اما به گمانم برای شما نقاش ها صورت او اقبال اوست؟»
تره وور در جواب گفت:« به یقین. نمی خواهی که یک گدا خوشحال به نظر بیایید، می خواهی؟»
وقتی هاگی صندلی راحتی ای پیدا کرد و نشست، پرسید: « چقدر می گیره؟»
« ساعتی یک شلینگ».
« و آلن تو چقدر از این تابلو در می آوری؟»
«اوه ، برای این دو هزار تا.»
«دو هزار پوند؟»
«گینی، نقاش ها ، شعرا و فیزیکدان ها گینی می گیرند.»
هاگی با خنده گفت: « خوب من فکر می کنم باید مدل یک درصدی از این رو بگیره. آن ها هم به سختی تو کار می کنند.»
« چرنده، چرند!»
« چرا، به زحمت خم شدن و تمام روز در خدمت کسی بودن نمی ارزد!؟»
« آه هاگی برای تو گفتن اش آسان است اما به تو اطمینان می دهم که لحظاتی هست که هنر به نهایت ظرافت می رسد اما نباید پر چانگی کنی، من خیلی سرم شلوغه. یه سیگار بکش وساکت باش.»
بعد از مدتی خدمتکار داخل شد و به تره وور گفت که چارچوب ساز می خواهد با او حرف بزند.
او گفت: « هاگی نری ها، فوری بر می گردم.»
پیر مرد گدا از فرصت نبودن تره وور استفاده کرد و برای رفع خستگی روی نیمکت چوبی پشت سرش نشست. چنان بیچاره بود که هاگی نتوانست دلسوزی نکند و در جیب هایش گشت تا ببیند پولی دارد که به او بدهد. تنها چیزی که پیدا کرد یک اسکناس و چند سکه مسی بود. با خودش فکر کرد، بیچاره پیرمرد، او بیشتر از من به این ها احتیاج داره اما این یعنی دو هفته بدون کالسکه ماندن و بلند شد و به طرف مرد رفت و پول را در دست او گذاشت.
پیر مرد تکانی خورد، لبخندی به لب اش آمد و گفت: « متشکرم آقا، متشکرم.»
بعد تره وور رسید. هاگی کمی سرخ شد و بیرون رفت. همه روز را با لارا گذراند و به خاطر این ولخرجی سر زنش شد. بعد به خانه رفت.
آن شب ساعت یازده به کلوپ پالت رفت و دید که تره وور در قسمت سیگاری ها تنهانشسته و شراب سفید و آب معدنی گازدار می خورد.
همانطور که سیگارش را روشن می کرد گفت: «خب آلن تابلو را تمام کردی؟»
« آره پسرم تمام کردم ، قاب هم کردم! کار بزرگی کردی، مدل پیر پاک فدایی تو شده. مجبور شدم بهش همه چیز رو در باره تو بگم. کی هستی، کجا زندگی می کنی و در آمدت چیه و چه دیدگاهی داری.
هاگی گفت: « آلن عزیز، احتمالا وقتی برم خونه منتظرم ایستاده. اما البته تو فقط شوخی می کنی. پیرمرد بیچاره، دلم می خواست می تونستم کاری برایش انجام بدهم. فکر می کنم خیلی و حشتناکه که کسی اینقدر بیچاره باشده. فکر می کنی لباس کهنه هایم به دردش بخوره؟ لباس هایش خیلی کهنه بود.»
تره وور گفت:« اما تو اون لباس ها خیلی باشکوه به نظر می رسید. اگر فراگ تن اش بود تصویرش رونمی کشیدم. چیزی رو که به نظر تو کهنه پاره می رسه ، من خیال انگیز می بینم. آنچه به نظر تو فقر می رسه برای من منظره ای تماشایی است. بهرحال پیشنهاد تو را بهش می گم.»
هاگی خیلی جدی گفت: « آلن شما نقاش ها خیلی بی رحم هستید.»
تره وور گفت: « قلب یک هنرمند سر اوست و در ضمن کار ما شناختن جهان به همان شکلی است که می بینیم نه اصلاح آن آنطور که مید انیم. حالا بگو ببینم لارا چطوره ، پیرمرد خیلی در مورد او کنجکاو بود.»
هاگی گفت: « در مورد لارا که با او حرف نزدی؟»
« چرا زدم، او همه چیز رو در باره سرهنگ بی رحم، لارای دوست داشتنی و ده هزار دلار می دونه.»
هاگی سرخ و خشمگین فریاد زد: « تو همه مسائل خصوصی من رو برای او گدای پیر تعریف کردی»
تره وور در حالیکه لبخندی می زد گفت: « پسر عزیز من، اون گدای پیر که می گی یکی از ثروتمند ترین مردهای اروپاست. اون می تونه فردا لندن رو بدون اینکه پول زیادی از حساب اش بکشه، بخره. اودرهر پایتختی خانه ای داره، در بشقاب طلا غذا می خوره و هر وقت دلش بخواد می تونه جلوی جنگ روسیه رو بگیره.
هاگی گفت « چی می گی؟»
تره وور گفت:« چی می گم؟ پیرمردی که امروز در آتلیه دیدی بارون هاوزبرگ است. او دوست منه ، همه تابلوهای من رو می خره و از این قبیل و ماه پیش به من پولی برای کشیدن تصویر خودش به شکل یک گدا داد. چی می بگم؟ خیال یک میلیونر! و باید بگم تو اون لباس های پاره تصویر باشکوهی ایجاد کرد یا شاید بهتره بگم تولباس های کهنه من که در اسپانیا گرفته بودم.»
هاگی گفت: « بارون هاوزبرگ، خدای بزرگ! من بهش پول دادم! و او با تصویری از ناامیدی توی صندلی فرو رفت.
تره وور فریاد زد: « به اون پول دادی و غش غش خندید، پسر عزیز من دیگر هرگز چنین منظره ای نخواهی دید.»
هاگی گفت: «آلن باید به من می گفتی و نمی گذاشتی چنین رفتار احمقانه ای انجام بدهم.
تره وور گفت: «خب، اصلا، به فکر م نرسید که اینقدر بی پروا صدقه بدی. اگه یه مدل زیبا رو می بوسیدی، می تونستم درکات کنم اما پول دادن به یه مدل زشت رو نه! ضمنا" امروز من اصلا" خونه نبودم و وقتی اومدی نمی دونستم هاوز برگ دوست داره تو اسم اش رو بدونی یا نه. چون لباس خودش رو نپوشیده بود.»
هاگی گفت: « حالا فکر کرده من چه آدم خنگی هستم.»
« نه، اتفاقا" وقتی رفتی خیلی احساساتی شده بود. با خودش می خندید و دست های چروکیده اش رو به هم می مالید. نفهمیدم چرا اینقدر علاقمنده در باره تو بدونه اما حال می فهمم جریان چی بوده. اون پولت را سرمایه گذاری می کنه و هر شش ماه بهره اش رو بهت می ده و داستان خوبی برای تعریف کردن بعد از شام داره.»
هاگی با غرولند گفت: « من یک بدبخت بد شانس هستم. بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که برم بخوابم و تو دوست عزیز نباید این ماجرا رو برای کسی تعریف کنی. خجالت می کشم تو روی مردم نگاه کنم.»
«چرند نگو! هاگی این بشر دوستی تو رو نشون می ده . فرار هم نکن، یه سیگار دیگه بکش، می تونی هر چقدر دلت خواست راجع به لارا حرف بزنی.
بهر حال هاگی نتوانست بماند. در حالی که حس بدی داشت به خانه رفت و آلن تره وور را در حالیکه می خندید ترک کرد.
صبح روز بعد در حالیکه صبحانه می خورد، خدمتکار کارتی برای او آورد که رویش نوشته شده بود:
توسط گوستاو نادین از طرف بارون هاوز برگ.
هاگی به خودش گفت: « گمانم برای عذرخواهی اومده و به خدمتکار گفت که ایشون را به داخل راهنمایی کنه.»
مرد پیری باعینک طلایی و موی خاکستری وارد اتاق شد و به لهجه فرانسوی گفت: « می توانم افتخار آشنایی با آقای ارسکین را داشته باشم؟
هاگی تعظیم کرد.
مرد ادامه داد:« من از طرف بارون هاوز برگ آمده ام ، بارون....»
هاگی گفت: « آقا خواهش می کنم از طرف من از ایشان عذرخواهی کنید.»
پیرمرد با لبخندی گفت: « بارون از من خواستند این نامه رو برای شما بیاورم و پاکت مهر شده ای را به طرف اودراز کرد.»
روی نامه نوشته شده بود: یک هدیه عروسی برای هاگی ارسیکین و لارا مرتون از یک گدای پیر ودر پاکت یک چک ده هزار دلاری بود.
وقتی عروسی کردند، آلن تره وور ساقدوش بود و بارون در مراسم عروسی سخنرانی کرد.
آلن گفت: « مدل های ملیونر خیلی کمیاب هستند اما میلیونرهای مدل از آن هم کمیاب تر هستند.
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در - و ساعت -
¿حلقه های واحد/ احمد سهراب/مهناز دقیق نیا
پنجشنبه 1 فروردین 1387

بشریت را دوست بدار و بدان خدمت کن
شجاع ، اصیل ، خلاق باش، خودت باش
خویشتن خود را بشناس
در محدوده خودت بایست
بر هیچ چیز وام گرفته شده از دیگری تکیه مزن
قدیسی نیست که گذشته ای نداشته باشد و
هیچ گناهکاری بدون آینده نیست
در هر صورتی خالق و خوبی را ببین، تکامل و فضیلت را
خدایی در تو نهان است، آن را آشکار کن
نجات دهنده در توست
بگذار برکت او تو را آزاد کند
مهره ای باش در شادی بی پایان
چون رز زندگی کن
در کمال سکوت با رایحه ای که حرف می زند
تثلیثی از جسم، ذهن و روح
روح خود را با عشق تغذیه کن تا نشاط یابی
در برابر قصور دیگران کر ولال باش و
یاوه های آنان،
سکوت کلام پیش برنده است
سکوت بر ایمان دیگران نثار کن
ایمان میان تو و «آن» است
به «آن» شکل مده
قلمرو یی نهایی در توست نه انسان مرده یا زنده
نظاره گر بی زوال در درون توست
قدرتمند، عظیم و اعظم
عشق «آن» در تو و برای توست
با دیگران شریک مشو
از آنان جدا مشو، در و حدت باش
شناخت خود از طریق دیگران شناخت «آن» است
جسور باش، اصل بی زوال خود را بشناس
تابشی از خورشیدی جاودانه
تو «آنی»
آن خویش پرنورو بی مرگ
اجباری نیست
از میان محدودیت و اجبار راهی به «آن» نیست ونه از نفرت و جدایی
بلکه از پیشروی از جهانی به جهانی دیگر، از اختری به اختری
صوری به صور دیگر، ابدی و بی پایان،
ملایم چون نسیم، باگذشت، بخشنده و سخاوتمند
هشیار، فکور، بی پروا وهمیشه مثبت
در قلمرو آزادی بی انتها و تنهایی باشکوه آن
برگرفته از مجله : Light Bearer
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در پنجشنبه 1 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
¿اکو و نارسیس/برگردان: مهناز دقیق نیا
چهارشنبه 7 شهریور 1386
گاهی اوقات زئوس خشنود می شداز این که با شکلی زمینی ، به زمین هبوط و مدتی با فانیان خود سرگرم شود. اما «هرا» ملکه ی او به این خوشگذرانی حسادت می کرد وهروقت متوجه غیبت او می شد،همه جهان را می گشت تا او را پیدا کند و بعد با خشم و بدخلقی او را به قصر بر می گرداند.
اما یک بار وقتی هرا از پی او رفت، زئوس خود را در جنگل انبوهی پنهان و ازیک پری دریایی که «اکو» نام داشت، خواست تا مدتی با ملکه حرف زده و او را سرگرم کند تا زئوس بتواند گریخته و به قصر برگردد. اکو که در میان پریان از همه زیباتر و باهوش تر بود اینکار را انجام داد. او سر راه «هرا» ایستاد و داستانی برای او تعریف کرد. داستان آنقدر عجیب بود که «هرا» با تمام عجله ای که داشت ایستاد و گوش کرد. وقتی داستان تمام شد و «هرا» عزم رفتن کرد، اوداستان شگفت انگیزدیگری را آغاز و به این شکل توانست آنقدر «هرا» را معطل کند تا زئوس به قصر برگردد. «هرا» وقتی خسته از جستجو به قصر بازگشت، زئوس را با تمام شکوه و جلال اش بر تخت یافت.
اینجا بود که متوجه نیرنگ «اکو» شد و حکم کرد: هرگز زبان مکار «اکو» برای فریب کسی بکار نخواهد رفت. ذکاوت اش برای او سودی نخواهد داشت، هرگز قادر نخواهد بود افکار زیرکانه خود را بصورت کلمه در آورد. دیگر سخن نخواهد گفت، مگر در تکرار کلماتی که دیگران به زبان می آورند.
وضعیت «اکو» خیلی رقت انگیز شد. اوخیلی وقت بود عاشق جوانی زیبا به نام «نارسیس» شده بود که زیباترین مرد روی زمین بود. به حدی که همه پریان از آتش عشق او می سوختند اما «نارسیس» همیشه از مقابل چشمان پرتمنای آن ها می گریخت. «اکو» فکر می کرد شاید بتواند با هوش و درایت و زبانی شیرین مرد را متوجه خود کند اما حالا که نیروی خود را از دست داده بود خود را در میان بوته ها جایی که «نارسیس» اغلب به آنجا سرمی زد مخفی کرد به امید اینکه شاید «نارسیس» باخود حرفی بزند و «اکو» بتواند آن حرف را تکرار کند. طولی نکشید که «نارسیس» آمد. از شکار خسته بود وبرای استراحت زیر درختی دراز کشید.
آهی کشید و گفت: آه
«اکو» به نرمی تکرار کرد: آه
«نارسیس» فریاد زد: چه کسی آن جاست؟
«اکو» تکرار کرد: آن جاست.
«نارسیس» پرسید: دوست است؟
«اکو» تکرار کرد: دوست است.
«نارسیس» گفت: اگر دوستی جلو بیا.
«اکو» با شادی فریاد زد بیا و با آغوش باز از میان بوته ها به سوی او دوید. اما «نارسیس» اخم کرد و گفت: می دانستم تویی، تو از آن هایی هستی که دائم در پی منی. عشق تو را نمی خواهم. «اکو» در حالیکه دستهایش را بسوی او دراز می کرد تکرار کرد:عشق تو را می خواهم. اما «نارسیس» با عصبانیت بیشتری گفت: به من دست نزن و دیگر هرگز از پی من نیا. پری تکرار کرد: از پی من بیا. اما «نارسیس» گریخت و از آن روز از چشم «اکو» مخفی شد و پری دیگر نتوانست او را پیدا کند.
پری بیچاره به تلخی گریست. آنقدر گریه کرد و غصه خورد که غم، گوشت تن او را آب کرد و استخوان هایش به صخره تبدیل شد. ازاو چیزی نماند جز صدایی سرگردان که در غارها و صخره ها می پیچید و صداها و فریادهای دیگران را منعکس می کرد. اما قبل از اینکه کاملا" محو شود در دم آخر دعایی به درگاه «آپولون» کرد و از او خواست تا «نارسیس» هم گرفتار چنین عشق بی عاقبتی شود.
دعای خاموش او مستجاب شد. روزی «نارسیس» به جنگلی وارد شد که تا به حال در آن پا نگذاشته بود. آن جا به سوی استخری رفت که آبی شفاف و زلال داشت مثل اینکه نقره را صیقل داده باشند. هر گز تا زمانی که «نارسیس» به آنجا آمد، هیچ آهو و پرنده ای گذارش به آن استخر نیفتاده بود. خسته از گشت و گذار «نارسیس» خم شد تا آب بخورد. وقتی خم شد تصویر خود را در آب دید در حالیکه نمی دانست تصویر خودش است. فکرکرد پری دریایی است که در آن استخر زندگی می کند. چنان دوست داشتنی که هرگز نظیرش را ندیده بود. مملو از شادی به او خیره شد و بازوهایش را در آب فرو برد تا آن زیبارو را در آغوش بگیرد اما آب حرکت کرد و تصویر درهم ریخت. «نارسیس» با قلبی که به شدت می تپید و با امید منتظر ماند تا دوباره برگردد و نگران که مبادا او را ترسانده باشد. وقتی آب از تلاطم افتاد باز تصویر در آب ظاهر شد. این بار به آرامی نزدیک و به طرف تصویر خم شد و هر بار که نزدیک ونزدیک تر می شد مثل این بود که تصویر از جا بلند می شود و بطرف او می آید تاجایی که لب ها به هم مماس می شد. اما وقتی می خواست آن ها را ببوسد تنها چیزی که حس می کرد خنکی آب بود. دوباره و دوباره خواست تا به تصویر چنگ بیندازد اما هر بار در هنگام لمس، تصویر ناپدید می شد و حالا این جوان غمگین تمام روز را کنار استخر سپری می کرد مملو از عشقی مایوسانه به تصویر خودش. او نخورد و نخوابید و آنجا میخکوب شد مانند «اکو»، آنقدر که تمام هستی اش را آنجا گذاشت.
بعد از مزارع و جنگل ها صدای شیونی بلند شد: «نارسیس» زیبا مرد. «نارسیس» زیبا مرد.
همه جوانان، پریان همه از پی اوگریستند و بعد از هر ناله و آه آن ها «اکو» همه آن ناله ها را تکرار می کرد.
در تدارک مراسم تدفین او بودند اما وقتی سراغ اش رفتند آنجا چیزی نبودجز گلی سفید که تا بحال کسی نظیرش را ندیده بود و با تصور اینکه خدایان «نارسیس» را به گل تبدیل کرده اند به گل نام «نارسیس» دادند و از آن به بعد نام گل «نارسیس» ماند. زیباترین گل ها مانند خود «نارسیس» که زمانی زیباترین جوان ها بود.
Mythology/Kathrine Pyle
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ توسط : رابطه
ویرایش شده در چهارشنبه 7 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ